تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



! می بینی روسپی که نشدم هیچ، تنهاییم تنهاتر هم شده! دوستی را که به ابتذال نکشیدم هیچ، برای معنای مبهم دوستی بی دوست موندم!

!! خدایا زیاد نیست این همه نشونه؟ حداقل یکی یکی!

!!! زخم خورده هیچ وقت زخم نمیزنه... اما شاید تلاشش برای مرهم گذاشتن میشه زخم...

!!!! پازلی که هزاران تیکه اضافه داره رو باید چی کارش کرد؟

!!!!! دوباره چند وقتیه به مچ دست چپم خیره می مونم، خوشحال شو "یه دوست" که به خونم تشنه ای!

!!!!!! پیش بینی کن دست روزگار چی کار میکنه؟ کی گفته حرف های قشنگه تو نفرینه؟!

!!!!!!! عمر مفید بلاگ ها چند روز، چند ساله؟ بلاگ ها خانه سالمندان ندارند؟

»»»»» چند وقتی نیستم، تا بعد!

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 0:42  توسط آرمین"مسعود" 



> وقتی همه چیز بر خلاف اونچه که من انتظار داشتم و دارم پیش رفت،چرا باید غصه بخورم که مطالب این بلاگ هم داره کلا تغییر میکنه و هر روز به روزمرگی نزدیک تر میشه؟
اصلا این فی البداهه نویسی هم عالمی داره و خداییش هم چقدر راحت تره و دغدغش کمتر!!
میخواستم شاد بنویسم حداقل این بار، نشد...

>> میگیرم ازشون، با کمال پر روئی همه چیز را از تو میخوام،منتظر هیچ کس دیگه هم نمیخوام باقی بمونم که چیزی بهم بده یا راهی برای رسیدن به خواسته هام باز کنند! حتی اگه من دوباره بد قولی کردم یه جورایی فراموشت کردم بازم باید همه چیز رو خودت بهم بدی،خودت باید همش فراموشی من رو یادم بندازی!
تو بزرگی و من کوچیک...تو می تونی و من عاجزم،ولی من روم زیاده....زود باش همه چیز رو از تو میخوام...چون فقط تو میتونی...چرا اشک هام رو میبینی؟...من پر روئم،تو...باید به همه خواسته هام برسم...زود باش،فقط و فقط از تو میخوام...حتی خواهش هم نمی کنم...

>>> خوشحالم این روز ها پیله هست تا حکایت پروانه و دل را از یاد نبرم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 21:21  توسط آرمین"مسعود"  | 



1. ...یا مقلب القلوب
2. شاید یه روزی از بارون بدم بیاد...
3. ده و نیم شب...زیر بارون بخند...
4.امروز 18 شهریور بود...
8. از عدد بالا یه یک که برداری میشه سه سال!
5. امشب لوبیا پلو داشتیم!
6. راستی پائیز و بهار خیلی شبیه همند،مگه نه؟
7. گریه نکن مردک، تازگی ها سبیلم که گذاشتی!
n. یا مقلب القلوب...

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 22:34  توسط آرمین"مسعود" 



1.سرگردانم مثل گل آفتاب گردان در روز های ابری!

2.از انگشتانی که قد نمی کشند،
از درختانی که نه بلند می شوند و نه می میرند بیزارم!
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 22:17  توسط آرمین"مسعود"  | 



۳.انگشتانی‌ تازه‌ می‌خواهم‌،
  برای‌ دیگرگونه‌ نوشتن‌ !
  از انگشتانی‌ که‌ قد نمی‌کشند،
  از درختانی‌ که‌ نه‌ بُلند می‌شوندُ نه‌ می‌میرند بیزارم‌ !

  انگشتانی‌ تازه‌ می‌خواهم‌،
  به‌ بُلندای‌ بادبان‌ِ زورق‌ُ گردن‌ِ زرّافه‌،
  تا معشوقه‌ی‌ خویش‌ را پیراهنی‌ از شعر ببافم‌
  وَ الفبایی‌ نو بیآفرینم‌ برای‌ او !

دیشب برای نوشتن نه توان فکر کردن داشتم، نه جراْت غرق شدن توی کاغذ پاره های قدیمی، نه تاب تحمل بغض، نه حوصله سرکشی این دل درمونده که تشنه نوشتن بود به جای فریاد زدن! شروع کردم به نوشتن دومین فی البداهه، مستقیماْ توی پنل بلاگ، سه قسمت شد، خیلی خودمونی، خیلی ساده، اما فی البداهه نویسی و پریدن هر چی که نوشته بودی! امشب دیگه حوصله نوشتن دو قسمت اول هم نداشتم، سومیش هم که تقدیم شد! 

سال نو پیشاپیش مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 22:28  توسط آرمین"مسعود"  | 



هنوز تا بهار چند روزی مانده، تا فصل اول برای آنانی که چهار فصل دارند! اما زندگی من در سرمای زمستان ماسیده و چشم امید و ترس دارد به بهاری که از راه میرسد و دعا که امسال بهار بیاید!

می دانی بانوی بهاری هنوز بهار نیامده این چند جمله مرا ذره ذره می سوزاند:

سالی که نکوست از بهارش پیداست!

جوجه رو آخر پاییز میشمرند!

و تو می گفتی: گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی و من هنوز باورم نمیشه که از غوره بشه حلوا درست کرد!

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 0:16  توسط آرمین"مسعود"  |