تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



تو را من چشم در راهم...

بيا و تمومش کن...هر چقدر دعا کردم که "بيا"، خبری نشد...حالا میگم بیا و تمومش کن!
درختی که تو ازش گفتی میوه داشت، اما از اون میوه ها چیزی عاید اون چشم های منتظر نمی شد، اما درخت من هیچ نتیجه و میوه ای نداشته، فقط بزرگ شده...حتی برگ هم نکرده... کهنسال شده... پیر... میدونی چرا؟ نه به خاطر اینکه خیلی چشم به راه بهار موند، برای اینکه الان دیگه فصل ها براش هیچ فرقی نمی کنند!
درخت من بزرگ شده، قد کشیده، ریشه دوونده، اما ریشه هاش به سنگ رسیده، ریشه های درخت من از سنگ می ترسند، ریشه های درخت من عرضه شکافتن سنگ را ندارند... تقصیر بنی اسرائیل نبود، موسی نباید تنهایی میرفت کوه، عشق و حال!!! طلا قشنگه، گیرم باهاش گوسفند بسازند!
آره بیا و تمومش کن، فقط یک ضربه از طرف تو لازمه تا این درخت به خاک بیفته، درخت من اره و تبر ندیده، اما مطمئن باش نمیخواد زیاد زحمت بکشی، فقط یک ضربه، یک تلنگر کافیه تا درخت بیفته، لونه کلاغ ها هم به درک، به جهنم... درخت تناورمون ریا کاره! ظاهرش یه کمی قوی و سر پا نشون میده اما از درون خالیه، پوچ... بیا فقط یک تلنگر بزن و تموم...
چرا نمیای و این یک ذره امید لعنتی را خلاص نمی کنی، چه طور با این فاصله و بدون اومدنت میتونی در حال احتضار نگهش داری؟ بیا و ببین چه جوری به نیش کشیدمش، دندون هام داره لهش میکنه، استخون هاش را زیر دندون هام احساس می کنم، خون ازش میچکه، داره جون میکنه، ناله میکنه، اما نمی میره، لعنت به این ته مونده امید لعنتی... سگ جون و زالو صفت!
بیا و راحتش کن...چرا نمی یای و تمومش نمی کنی؟ مراعات من رو نکن، من هم دیگه عاشق نیستم! حتی شک دارم به اینکه روزی یه عاشق واقعی بودم!! اما مطمئنم روزی، روز هایی وجود داشتند که من بودم! عشقی که من ازش دم میزدم فقط ازش پنجره اتاق بچگی های تو باقی مونده، بیا و ببین که چه جوری جلوی اون هم نرده کشیدند!
حتی نمیخوام دیگه به حرمت عشقت تنها باشم، بیا، بیا و ببین چقدر دورم شلوغه! بیا ببین چه طور میخوام دوست داشتن را به ابتذال بکشم، میخوام روسپی بشم!! میخوام همه چشم ها را قشنگ ببینم، همه را با مردمک های سیاه ببینم و در بند هیچ کدام نمونم!
بیا و ببین که دیگه خیلی وقته نامه ات را نمیخونم و اگه هنوز گه گداری نگاهی بهش میندازم به خاطر اینه که بعد از این همه مدت هنوز نتونستم دروغ خط خطی اون قلب را بفهمم، دلیلش اینه که دلم میسوزه برای بچه هایی که به دنیا میان تا والدینشون از گناه سقط نترسند، نلرزند...

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم...

>دوستان قدیمی که هنوز بهم سر میزنید،این پست هم نتیجه اصرار شما برای نوشتن و نه دوباره نویسی!
>>دوست دارم همه این فایل را گوش کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 13:35  توسط آرمین"مسعود"  | 



شکست و در هم آمیزی نور در آغوش بخار آرمیده بر پنجره زیباست، ولی...

شیشه بخار گرفته، اتاق گرم ، دست هایی سرد و روشنایی های شهر... سرمای سخت بیرون، فکر پسرک بیجا و مکان، بی مآمن و بی پناه در خیابان های ماسیده شهر وحشی...
دخترکی که سکوت اتاق تاریک و نمور را با صدای بر هم زدن دندان هایش می شکند و با هرچه توان که برایش باقی مانده سعی می کند به دامان رویاهای رنگینش بیاویزد تا شاید از سرما و نداری اتاق بگریزد...اما زجه های پدر بیمار تمام رویاها را فراری میدهد!

نمی دانم چیست راز ِ این ادغام پنجره ، بخار ، سکوت ، ستاره ، شب و سرما که این چنین مرا به اعماق خودم می لغزاند، به کنجی تنها و گرم (سرد؟!)
نمی دانم چیست در این دیدن ، دیدنی از پس ِ حجابِ عرق ِ شیشه!
عرق کرده از جدال سرما و گرمایی که فاصله ای فقط به اندازه ضخامت یک شیشه روشن دارند!
شاید نگاهم هنگام گذر از این قطره ها زلال میشود، قطره هایی که خویشانی دور بودند، اما به گرمی، صمیمیت و مهمان نوازی شیشه ایمان آوردند و یاورانی نزدیک شدند!
نگاهم زلال میشود و هرگاه که دیده و دل من زلال است، تو را یاد می کند!
آیا تو هم پشت 
پنجره اتاقت، با دست های گرمت، بر بخار شیشه طرح میزنی؟!
چه طرحی؟ امید یا اندوه؟ یاد یا فراموشی...؟
من وصال می کشم، اجازه می دهم از روی دستم تقلب کنی!

از معلم بد اخلاق نترس! من به تنهایی ترکه سرد زمستان را به جان میخرم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 1:52  توسط آرمین"مسعود"  | 



« اگر روزی عاشق شدی»

در آن سوز و گداز و شیرین مرا به یاد آور

زیرا همه عاشقان چنان باشند که من:

بی ثبات و بی قرار در هر کار

مگر در خیال چهره معشوق

که در ضمیرشان پیوسته برقرار و پا بر جاست! : ویلیام شکسپیر

 

ای تنها نور شب و روز من، ای همگنان انتظار، ای زندان بان!

 به یاد می آوری:

...شاید روزی خیلی بهتر مرا بفهمی!

و تو در جواب پرسیدی: یعنی روزی که عاشق شوم؟!

 

آری اگر روزی عاشق شدی، ذره، ذره پیکرت به درک و معرفت بدل می شود، به درک ومعرفتی برای من!

حتی اگر آنقدر مغروق سرور عشقت شوی که چیزی به یاد نیاوری، حتی اگر مرا به همراه فعل «گذشته» صرف کنی، فرقی در فهمیدن تو نمی کند، تو مرا آن روز می فهمی، با یاد یا بی یاد!

آری اگر روزی عاشق شدی...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 11:25  توسط آرمین"مسعود"  | 



رویای پنجره

باز دست در دست رويا مي گذارم
گيسوانم را به نسيم بهاری  مي سپارم
گوش هايم را به سکوت شب
و چشم هايم را به ستاره و خانه اي آن سو تر
و راهي خيالي که به پنجره اتاق تو مي رسد.
شاخه گلي از لطافت عاشقانه هايم مي چينم
و به سوي تو مي آيم
پا بر اين راه مي گذارم
راهي مفروش به ابر و روشن به ستاره
به آرامي پنجره اتاقت را مي نوازم
و آن گل را به تو تقديم مي کنم
در سبدي بافته از درور و انتظار
ولي اي کاش:
چشمانت در تاريکي خواب نباشند،
پنجره اي باشد،
و گلبرگ هاي آن گل، دوست داشتن هايم را تاب آورند،
اي کاش با خيالي آسوده باز گردم
بي دغدغه پژمردن گل
آخر مي داني، آن گل
 از ياد تو ،از فکر تو به من سيراب مي شود!                                    ۲۶/ ۲ / ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 1:2  توسط آرمین"مسعود"  | 



دوباره بوي عطر خوشش از جايي نه چندان دور مي آيد، صداي ستيز هم مي شنوم ، ستيزي که هميشه همين زمان با پيروزي او به پايان مي رسد .آري بهار در راه است ، بر سر دروازه زمان ايستاده ، با کوله بار شوقش که در آن طراوت و تازگي است، سوغاتي براي همگان!
اما براي من بهار يگانه فرصتي است ، که شايد سال آينده از بين برود و آنگاه به دليل غنيمت نشمردن فرصت ، هميشه براي من در پس دروازه زمان بماند. و زمستان را ساکن هميشگي ذهنم کند.بهار براي من مقطعي از زمان است که لحظه اي مي ايستد تا نظاره کند من چگونه ادامه زندگي را انتخاب مي کنم.عيدي که مي خواهد خودم به خويشتن بزرگ ترين عيدي را دهم و خود را از درونم آزاد کنم. به قول پيامبر ديوانه <پروانه اي در دل من خودش را به در وديوار مي زند شايد روزنه اي براي رهايي بيابد>و بهار با سخاوت هر چه تمام تر فرصتي به من مي دهد تا اين روزنه را ايجاد کنم. فرصتي که تا به حال آن را اجر نگذاشتم و اين جز آوارگي در ذهنم و کلماتي در هم ريخته سودي نداشته.برايم دعا کنيد، اين بار...

اين هم يک بهارانه قديمي : 1383/12 :
ديگر صداي برگ ها زير پاي نوازشگر انسان آوايي نداره!
ديگه باد آن آواز کذايي را سر نمي دهد ، ديگر مدح زمستان را نمي کند.
کوه ها مي خواهند دوباره جوان شوند، مي خواهند غم فراغ بهار را با تولد دوباره اش به فراموشي بسپرند.
پرنده ها دوباره به بهار ، به ناجي حياتشون سلام مي کنند.
ابرها که مي بينند زمستان محکوم به تبعيد است ، با زمين دوستي کردند و مي خواهند در جويبار ها قه قهه سر دهند.
در زمين سروري بر پاست، چون بهار مي آيد و خلعتي سبز به همگان مي دهد.
ولي بيگانه است در اين جمع شادمان!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 15:59  توسط آرمین"مسعود"  | 



ویرانه ای مهتابی

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم       همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم...

چشمان من در ویرانه های قلبم به دنبال تو می گردد و شب های این ویرانه ها همیشه مهتابی است. چشمانم در حالی که به ماه می نگرند، نگاهی هم به پیچ جاده دارند، جاده انتظار، طولانی ترین راه روی زمین.

هر اندازه که چشم هایم ماه را می نگرند، تو را در آن پیدا نمی کنند، چون ماه هم مجازا از تو به من نزدیک تر است، نور آن دیدگانم را نوازش می دهد و اثری در وجودم به یادگار می گذارد.
اما نه! تو از خودم به خودم نزدیک تری، تو در قلبم نور افشانی می کنی و فاصله حقیقی بین من و تو به اندازه فاصله دو قلب عاشقه.

هنگامی که تو در قلبم جا داری، چشمانم حسادت می ورزند، دوست دارند نگاه خود را از ماه بردارند و به تو خیره شوند.

این جاست که دیگه نشانه های ماه چندان در وجودم ماندگار نیست٬ ولی هر یادی از تو٬ هر چند کوچک٬ به اندازه قدمت حیات ماه در وجودم ماندگار است.

دیگه از نگاه کردن به ماه خسته شدم٬ چشمانم٬ قلبم و تمام وجودم تشنه دیدار توست. ولی ای کاش آدرسی از کاشانه قلب تو داشتم.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 12:48  توسط آرمین"مسعود"  | 



پشت پنجره در یک غروب....

يه روز غروب که، پشت پنجره نشسته بودم و از دلتنگي هام مي نوشتم، ياد بچگي هامون افتادم: وقتي که اوايل تابستون مي اومدي و من به استقبالت مي اومدم،  بدون اين که ترس اين را داشته باشم که چند تا گوش داره صدامون را مي شنوه و چند تا چشم داره نگاهمون مي کنه، به تو سلام مي کردم!اون وقت بود که دست تو را مي گرفتم ، سه ماه هياهو و شور آغاز مي شد .

آه! اگه ميدونستم چند سال بعد اينقدر سخت مي تونم بهت بگم دوست دارم، توي اون لحظه هاي بچگي ثانيه اي هزاران بار  مي گفتم دوست دارم! شايد تو هم بدون اين که کوچک ترين شرمساري توي چشمات نقش ببنده، مي گفتي من هم دوست دارم!

اي کاش هيچ وقت اون بازي هاي کودکانه تموم نمي شد، اي کاش هيچ وقت توي قايم باشک بازي هم ديگه را پيدا نمي کرديم و تا آخر دنيا دنبال هم مي گشتيم.ولي انگار زمان ما را نديد، به راهش ادامه داد و ما بزرگ شديم .آره حالا سال ها از اون دوران مي گذره و من براي چند روز ديدن تو بايد، روزها انتظار بکشم .

اين بود که اسير دست انتظار و چشم به راه اومدنت، دارم از تو مي نويسم، براي تو شعر مي گم و در بوم غروب رخسار تو را به تماشا مي نشينم و هميشه مي ترسم، آري ترس از اين که مرا فراموش کرده باشي .

ولي آخرش فهميدم، ديگه نمي تونم، ميخوام بچگي را به هميشه مبدل کنم.آره پس الان منتظر نشستم، همين که صداي قدمت تنهايي من را شکست، در اوج بچگي بيام در آغوشت بگيرم و بهت بگم دوست دارم!

************************************
خوب مدرسه ها شروع شد، منم که کنکوري هستم، در نتيجه اگه دير به دير آپ کردم يه وقت فراموشم نکنيدا!!!!
يه عاشق هميشه عاشق مي مونه، حتي اگه کنکوري باشه!!!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 17:9  توسط آرمین"مسعود"  |