تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی ست
تا بلبل های بوسه
بر شاخ ارغوان بسرایند
شوربختان را نیک فرجام
بردگان را آزاد و
نومیدان را امیدوار خواسته ایم
تا تبار یزدانی انسان
سلطنت جاویدانش را
بر قلمرو خاک بازیابد
کتاب رسالت ما محبت است و زیبائیست
تا زهدان خاک
از تخمه کین بار نبندد           الف.بامداد             

من شرمنده ام از پسری که با دستان کوچکش آجر های بزرگ را به طرف آسمان پرت می کند و هر بار امیدوار است که آجرش بالا تر برود، شاید آن بالاها کسی بیدار شود! اما از آن بالا هم جز صدای خستگی پدر چیزی به گوش نمی رسد.
من شرمنده ام از پیرزنی که هر روز با لبخند و هزاران دعا از من میخواهد یک جفت از جوراب هایش را بخرم و من هر روز بی شرمانه ترین دروغ عمرم را می گویم: مادر من که دیروز خریدم!! و میدانم بعد از این دیروز هزاران فردا آمده و رفته!
من شرمنده ام از صدای جارو و سرفه های هر روز صبح رفتگر محل،راستی رفتگر ها بازنشسته نمی شوند؟
من شرمنده ام از لحظه ای ایستادن بر سر در مقدس ترین جایی که تا کنون در شهرم دیدم،شرمنده از لحظه ای که طوفان معصومیت مرا با خود به اقیانوس بغض برد.
شرمنده از پسرک یتیمی که با لبخند به من گفت: "سلام آقا!!" شرمنده از حقارتم در برابر بزرگی پسرک، پسرک ها...
یادم باشد یک شب که ماه کامل است و زنجیر های من گسیخته، بروم و به جای پرورشگاه آن تابلو بنویسم بهشت!

شرمندگی من کافی نیست، شرمندگی من هیچی نیست...

» دومین پیله نوشت من در اینجا!

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 0:9  توسط آرمین"مسعود"  | 



دردم از دوست است و درمان نیز هم...

آشنای قدیمی سخت است از تو برای دوست نوشتن، از دوست برای تو نوشتن یا ازدوست برای دوستی!!

دوست، واژه غریبی است در این سردرگمی کلمات فرسوده! این روزها که زنده بودن و ماندن لغت نامه خود دارد و زندگی کردن و بودن فرهنگ خود!

این روز ها که هر وازه هزاران کنایه و جناس، تضاد و ترداف را با هم دارد! روزگاری که منطق سرشار از واژگان پر سر و صدای تو خالی است برای رسیدن به هدف های دون و احساس که معتکف سکوت است، خالی از همه واژه های رنگ تزویر گرقته! روز هایی که زبان احساس لکنت گرفته و جامه های تقلبی عاطفه فراوان است...

باید در همین روزگار زیست...

باید ماند...باید همه واژه ها را با لحن اساطیری و با معنای خود ادا کرد...باید از دوست گقت، از یاد، از عاطفه و رابطه بی زوال، باید واژه دوستی را بی تعبیر به کار برد و رنج تشریح نکردن را به جان خرید.

و می دانم این روز ها همه این ها در این جامعه مجازی راحت تر تحقق پیدا می کند، اینجا می توان خود بود... اینجا را برای همه تراژدی های "دوستی و آشنایی هایش "دوست می دارم. وقتی بدون دیدن چهره دوست، بدون شنیدن صدایش می توان با او بود خالی از همه جزئیات و می توان به جای شکوه از نبودنش،بی خبر رفتنش یا وداعش فقط برایش آرزوی بهترین ها کرد و با خود عهد بست تمام بذر های دوستی های چند روزه را بارور کرد!

وقتی می شود تا ابد زیر باران احساس ماند تا به دیدار آسمونی ترین ستاره نایل آمد! وقتی می توان پای آتشی ایستاد که دیگر کسی برای تو بر آن اسپند دود نمی کند ، وقتی می شود با سه نقطه ها هیاهو برپا کرد ، می شود از پرتگاه اجبار به بهشت رسید ، می توان دیوانه بود و مهربان با پروانه...می توان دوست ماند و فراموش نکرد!

شینا دوست خیلی خیلی قدیمی هیچ وقت یادم نمیره چه طور چند تایی بلاگ که بلاگ تو در صدرشون بود من را به یک بلاگر شدن سوق داد و باعث کلی تغییر توی زندگیم شد،تغییری وصف ناشدنی که به داشتن دوستانی واقعی منجر شد. هیچ وقت نمیتونم لطفت را جبران کنم.

...........................................

>>قسمت ایتالیک مربوط میشه به چند تا از بهترین دوست ها که دیگه ازشون خبری ندارم...

>می بخشید که مدت زیادی بدون اطلاع قبلی نبودم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 14:33  توسط آرمین"مسعود"  | 



به کهنه تقویم ِوجودم می نگرم

فصل، فصل ایستا است

فصل فریاد بودن اما سکوت

فصل شعله بودن اما خاکستر

فصل نیاز بودن اما سکون

                                              همچون ساعتی دقیق

                                              که تنها پاندولش معنای زمان می فهمد...

با خود می گویم میگذرد

مگر جز فعل ِ گذشتن هم داریم؟

و ندایی از اعماق قلبم:

چگونه؟...چگونه می گذرد؟

                                             بیگانه با منطق دست هایی بر می خیزند

                                             گلوی علامت سوال را سخت می فشارند

                                             و باز ندایی خسته:

                                             خون پاک کن نیست!

دست ها به گردی بدل می شوند

و تولدی دوباره در گلو:

آری!  بغض ...

همان دوست داشتنی دردِ همیشگی!

 

                                              همچون قله ای غول آسا میغلتم

                                              فرو می افتم در مذاب درونم

                                              در حرارت رؤیایش آب می شوم

و ناگاه انجماد:

آری، فریب خوردم

رؤیاهای سیاه ارزش انجماد نداشت!                       ۱۰/۸/۸۵

 

***************************************************

 

پ.ن:ای کاش می توانستم خون رگان خود را قطره قطره بگریم تا باورم کنند! استاد شاملو

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 0:0  توسط آرمین"مسعود"  | 



...ساعت ۱:۱۰ نيمه شب... کتاب را مي بندم (درسي) و قلم را رها مي کنم.
نفس عميقي مي کشم، اون قدر عميق که همه خستگي ها رو فراموش کنم!
به سرعت از روي صندلي بلند ميشم، اتاق ۳ در ۴ را قدم مي زنم.
اون قدر راه ميرم تا خسته ميشم، پشت پنجره مي ايستم، پنجره روبرو روشنه!
يعني حداقل همين نزديکي ها يک نفر ديگه بيداره، اما اون دور ها...
صورتم را به شيشه مي چسبونم، هوس س.ی.گ.ا.ر می کنم، ماه پيداش نيست،
فقط يه ستاره روي بلند ترين شاخه درخت، چشمک ميزنه، لبخند ميزنم!
زمزمه مي کنم: فاصله يه حرف ساده است، بين ديدن و نديدن، بگو صرفه با کدومه
 شنيدن يا نشنيدن؟
صورتم را از شيشه جدا مي کنم، بخار زمزمه هام روي شيشه میمونه،
انگشتم را جلو مي برم...نه حيفه هم آغوشي اين کلمه ها!
قدمي به عقب...اتاق ۳ در ۴ را اونقدر قدم
ميزنم تا خسته ميشم!
با طمئنينه به طرف صندلي ميرم، ميشينم... 
نفسي اونقدر عميق که همه خستگي ها بتونند برگردند!
قلم را بر ميدارم، کتاب را باز مي کنم (درسي)...ساعت ۱:۴۳نيمه شب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 23:35  توسط آرمین"مسعود"  | 



به مناسبت ۱۵ مهر سالروز تولد سهراب سپهری:

روز هاي معصوم آلوده بود. و سهراب هر روز با حجب اين روز هاي آلوده را عيادت مي کرد و تلاش داشت در سير و سفرش به روز، ما يکديگر را باور کنيم و سپيدي روز دوباره جوان شود. ولي چگونه غيور تنها مي تواند با بودن روز و شب به مصاف رود آن هنگام که انسان از شور بودن زمين خانه اش دلگير و نا اميد مي شود و به جهان پناه مي برد و در کهکشان با همراهی اميد و نا اميدیش ديدار مي کند. مي دانم، عذاب سختي است که انسان نا اميد از مکان و خانه اش در کل جهان غرق شود. ولي سپهري اين عذاب را دوست داشت.
...در رياضت و انزوا به جست و جو پرداخت، با ملايمت و حوصله که صفت بزرگش بود به جهان چشم دوخت. جهان با وسعتش در توان او نبود و دست هاي استخوانيش نمي توانست تمام جهان را به کلمات او پيوند زند.
لحظه اي در خاک ماند، ايستاد، تجربه کرد، حرکت کرد، و به دنبال شرق گمشده به راه افتاد. در اين دوران "هايکو" هاي ژاپني را ترجمه کرد. "آوار آفتاب" حکمت اين دوران است. سهراب با حکمت ديگري به دنبال کتاب "حجم سبز" رفت. در اين دوران حجاب سبزي از گمگشتگي و ايثار به روي کلمات مي کشد. اين بار ميوه دو سه بار پوست دارد. هنگامي که انسان از تمامي اين پوست ها رها شود، به چشمه هاي دعوت مي رسد. شعر هاي سهراب از اين کتاب تا پايان عمرش
       دعوت است...    احمد رضا احمدي

اولين کتاب سهرابم را از دوست عزيزي گرفتم که پست هاي "به ياد يک دوست" همه يادواره هاي اوست! کتابي از مجموعه کتاب هاي شعر زمان ما، گزيده شعر هاي سهراب و نقد و تحليلي که چند خط بالا هم از همان کتاب است.
شايد ارزشمند ترين کتابي که دارم همين کتاب است، کتابي که مرا از دروازه شهر احساس و اشتياق سهراب به داخل راند و دوستي ناگسستني من و سهراب را رقم زد...سنگ صبور شب زنده داري ها...
و شاید دلیل ديگر ارزشمندی اين کتاب این است که آيينه دوستي سومي هم هست، دوستي که ترديد را وسوسه مي کند، اما من هيچ گاه از این دوستی روي گردان نمي شوم، هر چند اين دوستي کوتاه بود، خيلي کوتاه! هنوز که هر شب اين آيينه ی سه دوستي ژرف را ورق مي زنم، مي ترسم مبادا عطر خيال انگيزش از بين برود! عطري که حاصل دوستي سوم بود، عطري که هر بار کتاب را باز مي کنم،
دريچه هزاران مهر و خاطره را مي گشايد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 16:42  توسط آرمین"مسعود"  | 



به نام حق

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.

و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.

 

۳۱۹ روز گذشت، درازایش به یکسال نرسید! ۳۱۹ روز از شکوفا نشدن شمعی در این کلبه، ۳۱۹ روز از بغض هنگام وداع و درماندگی از توضیح چرا رفتن؟!!

بگذریم...روزی که پست تا بعد ثبت شد از تنها چیزی که شادمان بودم برگشتی دوباره بود. شوق و شوری که تحمل تمام شب های بارانی در ستیز با خواب را شیرین جلوه می داد. اما درست نمی دانم این شور تا کجا آمد و در کدامین بیغوله های این سفر دراز بود که آرمین(مسعود) شور و شوق خود را برای بازگشت گاهی داشت و گاهی نه! همچون نیاز به آب در هنگام تشنگی و غفلت از نیاز به آن در هنگام سیرابی!

هنگام رفتن تنها به این می اندیشیدم که هر چه با شکوه تر و تواناتر باز گردم، با کوله باری سرشار: تحفه این سفر دراز.

 در خیال خود روزی را تصور می کردم که برای بازگشت خود آذین ببندم، کلبه ام را هرچه روشن تر کنم و چنان رایحه شادی در آن پراکنده سازم که همه اهل محل را نشاط فرا گیرد!

 اما من برگشتم بی آذین و چراغانی و شاید بی شور و ذوق، اما مصمم!

من برگشتم...من از پر فراز و نشیب ترین سفر زندگی ام، سرشار و تهی ترین لحظه هایم و بهترین و بدترین ثانیه های زندگی ام میایم. من از روز هایی می آیم که بیشترین نیاز را به اینجا و شما داشتم!

من بازگشتم، پر از زخم و پر از خاطره شیرین و کور سویی امید، نورانی تر از تمام امید هنگام سفرم! با همان پروانه ای در دل که بعد از این همه پر پر زدن "ابراز و نیاز" را فهمید!

من بازگشتم با کاغذ پاره هایی که اغلبشان بیشتر برای سوزانده شدن مفیدند تا...

من از لحظه های تولد و مرگ دوباره ام می آیم و از سرشارترین اردیبهشت عمرم، من از لگام اندوه پا به اینجا می گذارم، اندوه پرپر شدن یک دوست!

بگذریم...

من  هستم و می نویسم!

سلام!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 12:54  توسط آرمین"مسعود"  | 



با ذهني آشفته ، سرشار از تلقين تنهايي و اميدي آلوده به ياس قدم در اين دنياي مجازي گذاشتم. با اولين نگاه هايي که هر انسان غريبي به سرزمين غربت خود مي کند ، دريافتم  که در اين دنياي مجازي رنگارنگ ، پر از دروغ و سرشار از صداقت ، تنهايي ام  از زماني که در دنياي به اصطلاح واقعي هستم ، خيلي کم تر تنهاست .
خانه هاي اينجا همه بدون در بودند و سرشار از پنجره ، خانه هايي که ديوار نداشتند و صاحب خانه هايي که با گرمي از هر کسي پذيرايي مي کردند.
در همان اولين قدم هايم در کوچه پس کوچه هاي عريان اينجا مستانه آواز مي خواندم ، آوازي که آهنگش را گريه ام مي نواخت. اشک شادي و شايد اندوه. در همان اولين قدم ها دريافتم تنهاياني چون من زيادند ، افرادي که زندگي را بر احساس خود بنا نهاده اند و شايد خيلي بيشتر از من معناي احساس را فهميده اند و از شعار مي گريزند.
ناگهان خنده خشکي کردم به اين که تنها خود را ، فردي مي دانستم که ، از زندگي پوچ آدم ها خسته شده است و هنوز مي خواهد احساس را فراتر از آدميت در دست داشته باشد.
من از خيلي از شما ها پايين تر بودم. آري ، در حالي که هميشه از شعار مي گريختم ، اغلب آن را شانه به شانه خود مي يافتم.
سرمست بودم از اين که تولدي دوباره را بدون فراموش کردن «منِ» گذشته ام ، در دنيايي ديگر تجربه مي کردم.
جايي که همه چيز آن بي پرده بود و بدون ريا ، حتي دروغ هايش! اگر هم زشتي و پليدي داشت ، من راه خود را يافته بودم. در کوچه باغ کساني قدم مي زدم که احساس مي کردم تنهايي ام را به جمع خود راه داده اند. جايي که حقيقت خودش بود ، بدون رنگ مبهمي که ناشي از ترس ابراز بر آن پاشيده شده باشد ، بدون ترس از گفتنش و به جان خريدن خنده هاي تمسخر آميز. اينجا همه قسمتي از وجودشان را عرضه مي داشتند که در دنياي حقيقي مجالي يراي آن نبود. يک من زلال و حقيقي.
و من که هميشه تنها قلم بر آتش درونم آب بود ، شروع به ساختن کلبه اي کردم تا آرام گيرم. و  هم محلي شما شدم! بسيار از شما آموختم و سعي کردم بياموزم و اگر بتوانم شوري بيافرينم. شانه هايه پر مهري پيدا کردم که بدون آن که بوي ترحم بدهند و يا نشاني از بي اعتنايي داشته باشند ، هميشه براي اشک هاي دلتنگي ام و ذهن مشغولم جايي داشتند.
چنان به کاشانه هايتان عادت کردم که بعد از خالي ماندن هر يک از آنها احساس مي کردم بخشي از وجود خودم را از دست دادم و به همين دليل است که اکنون از رفتن مي ترسم و آرزو مي کنم هيچ کس به کلبه من خو نگرفته باشد ، مبادا اهل محلي کلبه مرا محل تسکينش يافته باشد و بعد از رفتن من ... ولي در ته دلم به اين مي انديشم که واقعا اين گونه آرزو مي کنم؟!!
آري همه اين نوشته ها کلمه اي بيش نيست و آن وداع است. ولي شما را به احساس بي آلايشي که در قلب هايتان هست قسم مي دهم به اين وداع من به چشم خداحافطي مسافري بنگريد که باز خواهد گشت. نمي دانم در پس اين نوشته ، نمناکي آن را نيز حس مي کنيد؟ اشک ها را؟
شرمنده ام ، شرمنده ام از کساني که قصد رفتن داشتند ولي ماندند، به خاطر حرف ها وسرزنش هاي من. شرمنده ام از دوستاني که رفتند و من از سر خودخواهي آنها را شماتت کردم.
ولي باور کنيد من به خاطر خودم هم که شده از مهمان نوازي شما و کاشانه هاي پذيرايتان نميگذرم و در زماني که کلبه ام به نور شمع هايي تازه روشن نمي شود ، تنهايتان نمي گذارم ، پس باز هم منتظر آرمين(مسعود) در کامنت هايتان باشيد. به سادگي خود مي خندم ، من چه چيزي مي توانستم براي شما داشته باشم که اکنون فکر مي کنم پس از رفتنم ، شما هم مثل من خواهيد رنجيد؟

و در آخر مي گويم فراتر از همه کليشه ها دوستتان دارم و فراموشتان نمي کنم.
باز مي گردم ، پس تا بعد!
...........................
پي نوشت:
1)امروز  سالروز تاسيس وبلاگمه !!
2) همون طور که گفتم در مدتي که وبلاگم را آپ نمي کنم (فکر مي کنم حدود يک سال) ، به وبلاگ هاي شما ميام و از نوشته هاتون مثل هميشه مي آموزم و آرام مي گيرم. اگه شما هم قابل دونستيد و لازم ديديد که مطلبي را به من بگيد مي تونيد توي همين پست براي من کامنت بذاريد و يا از
boy_from_piriya@yahoo.com استفاده کنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 0:1  توسط آرمین"مسعود"  | 



خداوندا چنان قدرت و فهمی به من بده که سپیدی و سادگی شهر کوچک خود را به زیبایی و عظمت تهی شهر های بزرگ نفروشم.

..............

بعضی سفرها بیشتر دل خستگی و روح آزردگی دارند تا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 22:53  توسط آرمین"مسعود"  | 



هيچ وقت باورم نمي شد يک کتاب کمک آموزشي و تجاري از اين مطالب هم داشته باشه:

کنکور باز هم آمد و رفت و باز هم چون هميشه هر رقابتي عده معدوي به آن چه مي خواستند رسيدند و عده کسيري از آن چه مي خواستند باز ماندند.
اما بيم دارم که در ميان اين هياهو شخصيت انساني افراد به يک عدد تبديل نشده باشد حالا يک رقمي يا دو رقمي يا سه يا چهار يا... رقمي اش فرق نمي کند. اين روز ها روز هايي است که خيلي ها خودشان را به صورت يک عدد مي بينند و اين مستقل از آن که اين عدد چند باشد کوچک باشد يا بزرگ يک رقمي باشد يا n رقمي چيزي نيست جز به حقارت کشيدن ظرفيت هاي وجودي انسان.زنداني ها از وقتي وارد زندان مي شوند ديگر نام و فاميل و هويت بيروني ندارند، تبديل مي شوند به يک شماره که در همان بدو ورود به زندان پلاک آن را مي اندازند گردنشان و يک عکس نيم رخ و يک عکس تمام رخ! و آن زنداني از آن پس خودش را با آن شماره معرفي مي کند، از آن پس يک عدد است نه يک انسان! و چه قدر سخت است که ما هر سال شاهد يک زندان يک ميليون و نيم نفري باشيم که همه آدم هايش به يک شماره تبديل مي شوند و از اين نظر فرقي بين آنها نيست! حتي شماره هاي يک و دو و سه آن هم عکس تمام رخ خود را مي بينند که اينجا و آنجا چاپ مي شود و شايد در دام غرور مي افتند. و آن هايي هم که عددشان بيش از آني است که مي خواستند به کنجي مي خزند و خود را در زندان غم اسير مي کنند.
زنداني زنداني است. چه فرقي مي کند که زنداني غرور باشد يا زنداني غم؟! و اين که انسان با تمام ظرائف روحي اش با تمام حساسيت هايش  با تمام انسانيت هايش با تمام دغدغه هايش با تمام خوبي هايش و بدي هايش را تبديل کنيم به يک عدد و اين بشود ارزش معيار گذاري چيزي نيست جز به حقارت کشيدن وجود بشر و مايه تاسف است. حقا که بد امانتداري هستيم.
اما اين با ماست که در ميان اين قيل و قال از کدام گروه باشيم. مي توانيم به اين حقارت تن در دهيم و همراه با جريان سيلابي که شخصيت انسان را به قهقرا مي برد همراه شويم. اما مي توان جور ديگر هم بود مي توان زنجير ها را پاره کرد مي توان به سوي حقيقت فرار کرد ريه ها را پر از اکسيژن کرد بر فراز قله توانايي هاي بشر ايستاد دستان را از هم باز کرد و بلند فرياد زد : من يک انسانم با تمام ابعاد متنوعي که يک انسان دارد. زنجير ها را پاره کرده ام و مسير عروج را مي بينم که چه قدر راه هاي مختلف دارد. من باز به پبش خواهم رفت!
...دختر مهرباني را ميشناختم که هر چند وقت يکبار به يکي از مراکز کودکان بي سرپرست سر مي زد و چه محبت ها که بچه هاي آنجا داشت و چه قدر به آنها مي رسيد.و روزي که ديدم به خاطر رتبه چهار رقمي اش دارد گريه مي کند نشستم و هاي هاي به حال انسانيت گريستم و بر خودم لعنت فرستادم که متر هامان را چه شده است؟ آيا داريم ارزش انساني فرد را با اين اندازه مي گيريم که توانسته است در 18 دقيقه به چند سوال از 25 سوال عربي پاسخ بدهد!!      انتشارات انديشه سازان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 10:56  توسط آرمین"مسعود"  | 



وقتي كه از پس دست هاي نياز درخت به دنبال غروب مي گشتم، ناگهان كبوتري را بر شاخه هاي درخت ديدم، پر هايش را گشود و لب پنجره نشست.
واي چه احساسي، احساسي كه از ديدن چشم هايش نصيبم شد. چشماني كه آيينه معنای واژه هستي بود. پرهايش كه پرچم سيار معرفت بود. غبار صدايش كه نشانگر قدمت سفرش بود.

گفت: تو هماني هستي كه احساس را دوباره براي خود معنا كرد؟!  آري هماني كه هنوز با ستارگان راز مي گويد!
آه چه قدر خسته شدم از اين جاده ها!
-مگر از كجا مي آيي؟
گفت: از هر كجا كه صداقت هست!
من از سرخي غروب ميام، دوباره داشت چشمي را به ياد اشك مي انداخت به او كمي نشاط حزن آلود دادم!
من از پيش شازده كوچولو ميام، داشت غروب چهل و هفتم را تماشا مي كرد كه تركش  كردم! به او بذر يك گل سرخ هديه كردم.
از پيش مرداب ميام، داشت يه داستان مي نوشت: آرزوي باران در كوير! به او جوجه اردكي هديه كردم.
از پيش سهراب ميام، داشت مي نوشت:احساس! به او هيچ ندادم چون در سرزمين رنگارنگ ذهنش همه چيز داشت.
من از پيش مجنون ميام، داشت به ستاره ها مي گفت چه قدر كم نوريد!به او اشك هديه كردم.
از پيش يك كودك فلسطيني ميام، داشت يه زيتون خون آلود نقاشي مي كرد!به او پاره سنگي دادم.
من از پيش...
من سفير دل هايم، من اميد بخش احساسم!
و فرياد تو را شنيدم ، فرياد قلب تو را ! شمع هايت را ديدم... و آمدم به تو صبر و مبارزه هديه كنم!

******************
دوستان من به جايي نقل مكان كردم تا خود را بهتر بيابم و كمتر به اين دنياي مجازي دسترسي دارم.
اگر كمتر مهمان كاشانه هايتان مي شوم اگر كمتر به كلبه ام دعوتتان مي كنم مبادا فراموشم كنيد!

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 18:15  توسط آرمین"مسعود"  | 



مي خواهم چشم بر همه چيز ببندم. مي خواهم از ياد ببرم اشک هاي دخترک را در سوگ پدر آزادي خواهش، اشک هاي پسرک را در حرص لقمه اي نان، دست هاي آن زن را که هيچ نقشي از لطافت زنانه بر بومش نخورده بود و آن بچه مثل اين که نمي ديد، پاهايش را در خط شروع زندگي اش گرفته اند و با آن حال به دنبال مادرش مي گشت، مادري که اکنون زير انبوهبي از خاک قرباني آزمندي ها شده بود.

چشم بر همه دروغ ها، جنگ هاي در پس فرياد صلح، بي عدالتي ها درحجاب عدالت مي بندم.
اصلا بگذار پنجره اي را که به منظره اين دنيا باز مي شود ببندم، پلک هايم را روي هم بگذارم و در رويا خود را بگشايم.

اين جا ديگر همه چيز در گرو انديشه من است، بال هاي خيال را باز مي کنم و به اوج رويا مي روم، آرزويي مي کنم:
اي کاش انسان نگاهي به پشت سرش مي انداخت-نگاهي عميق-و مي ديد به قول دکتر شريعتي زنده است زندگي نمي کند و اي کاش انسان مي فهميد زندگي کردن چيست!

در سرزمين خيالم روزي را مي بينم که ديگر انسان شعرها را معنا نکند، روزي که انسان عشق را معنا نکند، روزي که انسان صداقت، دوستي، زندگي، عدالت را معنا نکند بلکه همه اينها معناگر انسان باشند.
روز هايي از راه برسند که انسان بچگي خود را در ميانه راه زندگي پشت در فراموشي نگذارد، لحظاتي که انسان بي وفايي، دروغ، ماديت، بي رنگي را از فهرست واژگان تزويرش پاک کند.
به انتظار روزي بنشينم که انسان ها ببينند آسمان آبي است و چه زيباست پرواز پرنده ها در آسمان و آنگاه بشکنند همه قفس ها را!
روزي که بخندد سهراب در پس چهره مرداب.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 20:15  توسط آرمین"مسعود"  | 



همه شما که این چند خط را می خوانید، می دانید زیبا نوشتن چیست. زیبا حرف زدن، کلمات را به رقص در آوردن و تاثیر گذاشتن. اما زیبا عمل کردن...؟!
نه، اصلا نمی خوام به شما توهین کنم، این نوشته ها حاصل نزاع درونی من است، حاصل جنگی است خونین و به قدمت عاشق شدنم.من مدت هاست مشغول جنگ با تردید هایم هستم، آری من معتقدم "انسان به هر کسی می تواند دروغ بگوید ولی به خودش هرگز." پس این تردید ها و نزاع ها لازم است ولی تا کی؟
دیگه جای اثبات چی برای من باقی مونده؟ اندیشیدن و به عمق ضمیر خودم زخم زدن برای این عشق لازم است، ولی تا چه زمانی؟مگر نه این که من معتقدم "با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق:اخوان صفا"
تا کی اندیشیدن در حالی که می دانم "فرزانگی در عقل نیست بلکه در عشق است:آندره ژیده." من سال هاست زیبا می اندیشم(به پندار خودم!)و زیبا از با عشق زندگی کردن با دیگران می گویم.در حالی که من می دانم "هیچ احساسی را به دیگری نمی توانیم ببخشیم مگر آن که آن احساس را نخست در دل خود داشته باشیم:دنیس ویتلی" و احساس و عشق با عمل بیگانه نیست.
خوشحالم سالها در تعارض با خودم، باعث نشدم، با عشقی دروغین احساسی نابود شود.(چیزی که الآن به وفور دیده می شود.) ولی اکنون هیچ دروغی در کار نیست.
بیش از این اندیشیدن عشق را به سیاه چالی می کشاند که سرنوشتش نابودی است.بیش از این جنگیدن با تردید هایی که دیگر وجود ندارند، جز دعوت مصالح و منافع به ضیافت عشق عاقبت دیگری ندارد.(و چه بیگانه اند عشق و عاقبت اندیشی!)
مگر من نبودم که می خواستم ثابت کنم هجران کمال و سرانجام عشق نیست.بلکه عشق با وصال به کمال می رسد، پس این کمال را تحقق بخش!
پس اجازه نمی دهم دوباره گرفتار مصالح و دیوار ها بشم، چون می دانم "معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی و تسلیم شدن به حد ها و دیوار ها، کاری بر خلاف طبیعت است:فروغ فرخزاد."
چرا کمکی را که تنها خودم به خودم می توانم بکنم از دیگران انتظار دارم؟! بگذار همه بدانند من عاشقم، بگذار شیرینی حرف هایی را که زده ام بچشم، بگذار دیگر مثل هیچ کس نباشم(و چه زیادنند افرادی که من به آنها این نصیحت را کردم!)
پس دیوانگی کن٬ از جایت برخیز، میدانم هنوز هم یادم هست دکتر شریعتی می گفت "برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرف ها از اندیشیدن و نگریستن کاری ساخته نیست، باید از آنجا که همیشه هستیم برخیزیم"
چرا نباید اسمی که او مرا با آن می شناسد پای این نوشته ها باشد؟! چرا او به جایی که همه نوشته هایش و شمع هایش به خاطر اوست پا نگذاشته است؟ چرا تا به حال اسمی از او در میان این شمع ها نیامده است؟
آری باید برخاست، دیوانگی کرد، مصالح را پشت سر گذاشت، لحظه ها را فتح کرد "فرصت ها را از دست دادن اندوه ها به بار آورد:حضرت محمد"
و از این پس نخواهم نوشت مگر بدانم به آن عمل می کنم.

«تقدیم به سودابه» 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 17:51  توسط آرمین"مسعود"  | 



از دفتر يک دوست:
زماني که مردم بر روي تابوتم پارچه سياهی بکشيد تا بدانند زندگي ام تاريک و سياه بوده است.        
 دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا بدانند به آنچه که مي خواستم نرسيده ام.               
 چشمانم را باز بگذاريد بدانند هميشه چشم به راه او بوده ام.     
موهايم را ژوليده بگذاريد بدانند هيچ کس دست محبت بر سرم نکشيد.
و در آخر قطعه يخي بر مزارم گذاريد تا ذره ذره آب شود و به جاي عشقم برايم بگريد.

ولي من مي گويم:
زماني که مردم بر بالاي مزارم بوته ياسي بنشانيد، تا از ذره، ذره وجودم تغذيه کند و ريشه هايش کالبدم را بشکافد.
و آن گاه من بوسيله هر گلبرگش عشق را ببينم، احساس را بشنوم.
شايد ساقه اي از آن به معشوقي داده شود.
کسي چه مي داند، شايد آن ساقه گل قلب من باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 18:1  توسط آرمین"مسعود"  | 



(هيدروژن عنصري است كه در جدول تناوبي يكه و تنهاست. اين عنصر از اين رو در يك خانواده جداگانه قرار مي گيرد٬ كه به لحاظ شيميايي با عنصر هاي ديگر شباهت ندارد.)

 خير سرم وقتي داشتم درس مي خوندم(شيمي2)، تا به جملات بالا رسيدم، كتاب را بستم و هوس كردم بچسبم به همون كوچه احساساتم و از پرسه زدن توي خيابون هاي مجلل علمي دست بردارم، البته صرفا علمي!

با خوندن اين جملات ياد تنهايي هام افتادم و ياد اين داستان:

يه جادوگر براي اين كه بتونه يه شهر را تصاحب كنه و به جاي فرمانرواي شهر قدرت را به دست بگيره، يه معجون درست كرد و آن را در چاهي  ريخت كه همه مردم شهر از آب آن شرب مي كردند، و چيزي نگذشت كه همه مردم شهر به واسطه آن معجون عقل خود را از دست دادند. ولي والي شهر و خانواده او از چاه ديگري آب مي نوشيدند، به همين خاطر وقتي والي فرمان ها و اوامر خود را صادر مي كرد، به نظر مردم شهر احمقانه مي آمد. مردم والي را مسخره مي كردند، اوامر او را اجرا نمي كردند و مي گفتند او ديوانه است. سرانجام آنها تصميم گرفتند والي را بكشند و شورش كردند. والي هم كه نا اميد شده بود و اميدي به مردم ديوانه شهرش نداشت، تصميم گرفت تسليم آنها شود. ولي ملكه شهر جلوي او را گرفت و گفت: بهتر است ما هم از آب آن چاه بخوريم، اونوقت ما هم مثل اونها ميشيم.

والي هم همين كار را انجام داد. و اين باعث شد اوامر او هم همسان مردم شهرش بشه و براي مردم شهرش معقولانه به نظر بیاد!!

مي دونيد دنيا ما هم پر از آدم هايي كه از يك چاه آب نوشيدند. آبي كه هر لحظه به آلودگي و تعفن اون اضافه ميشه! ولي هر جا استثنا هم هست.همون طور كه توي جدول تناوبي هيدروژن به خاطر اين كه رفتاري متفاوت با بقيه عناصر داره، جدا از بقيه قرار مي گيره، توي اجتماع هم هر كس كه بخواد با عشق و احساس زندگي كنه و تن به خيلي از قوانين مسخره آدم ها نده ممكنه همچين بلايي سرش بياد!

واي اگه آدم ها مي فهميدند زندگي چيزي جز عشق نيست، زندگي چيزي جز احساس نيست، اون وقت زندگي خودشون را با آمار و ارقام و ماشين ها معنا نمي كردند، اون وقت ديگه وسعت عشق را فراموش نمي كردند: وسعتي به اندازه زندگي.راستي اونا نشنيدند يا نخوندند سهراب چي مي گفت:چشم ها را بايد شست...

آخه چه جوري بعضي ها مي گن عشق بعد از كنكور. يعني اونها نمي دونند كنكور براي بهبود زندگي و زندگي يعني عشق. پس همه چيز بعد از عشق حتي كنكور!

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 17:45  توسط آرمین"مسعود"  | 



دوستت دارم٬ دو کلمه بیشتر نیست٬ پس با دو کلمه همه واژه ها را معنا نکنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت 10:37  توسط آرمین"مسعود"  | 



از وقتي که اين وبلاگ را راه اندازي کردم، تصميم گرفتم که مطالبش فقط از اعتقادات و نوشته هاي خودم باشه. ولي گفتم، مگه ميشه از آدم هايي مثل سهراب، فريدون مشيري، حافظ، سياوش قميشي و... گذشت!
افرادي که خيلي از نوشته هاي من الهام گرفته از اونهاست.
افرادي که مثل خودم يک مبارزند. افرادي که براي زنده نگه داشتن عشق و احساس واقعي و از پا در آوردن عشق دنيا امروزي مبارزه مي کنند.پس تقديم به تمام دوست داران سياوش :

پنجره
وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه مي زنه
همه غصه هاي دنيا تو سينه من
توي قطره هاي بارون ميشکنه بغض صدام
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نمي خوام
پشت اين پنجره مي شينم و آواز مي خونم
منتظر واسه رسيدنت تو بارون مي مونم
زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره
منم عاشق ترم  انگار، وقتي بارون مي باره
بعضي وقتا که مي ياي سر روي شونم ميذاري
تموم غصه ها را از دل من بر مي داري
اما اين فقط يه خواب، خواب پشت پنجره
وقت بيداري بازم غم مي شينه تو هنجره

 

یاد من باش
رفتي، خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست آرزو هاي محالم
ياد من نبودي اما، من به ياد تو شکستم
غير تو که دوري از من، دل به هيچکسي نبستم
تا ترانه ياد من باش
بي بهانه ياد من باش
وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش
اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتن بلد شد
اگه دوري، اگه نيستي، نفس من ياد من باش
تا ابد، تا ته دنيا، تا هميشه ياد من باش
 
 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 1:21  توسط آرمین"مسعود"  | 



کودکي
خيلي اين دوره را دوست دارم.دوراني سراسر عشق، هر چند کوتاه! تو اين دوران بچه ها به دليل اين که هنوز اسير عرف ها و قوانين آدم بزرگ ها نشده اند، هنوز در زندان زندگي متمدن حبس نشده اند، هنوز ارتباطي هر چند کوتاه با عالم معنويت دارند، فقط عشق مي ورزند.
عشق به معناي واقعي، پاک ترين عشق، عشقي که نه زائيده هوس است نه زائيده ماديت. تو اين دوران مي توان معناي واقعي احساس را درک کرد.
اي کاش هميشه بچه مي موندم.

نوجواني
آدم هايي که هنوز اثراتي از بچگي خود را در وجود دارند. عده اي آن را زنده دفن مي کنند، عده اي آن را به حال خود رها مي کنند و عده اي آن را مي پرورانند. خوشا به حال گروه سوم. گروهي که هنوز توشون افرادي پيدا مي شه که صادقانه عاشق مي شن، هنوز با همون ديدي به  احساس مي نگرند که در دوران کودکي آن را نا خواسته معنا مي کردند. ولي به دليل اين که بچه آدم هايي هستند  (آدم بزرگ ها) که زنداني براي خود ساختند و در آن زندگي ميکنند، (زنداني که ديوار هاي آن از دروغ هايي است که به خود گفتند. چه ديوار هايي بلندي!!!) مجبورند احساس خوذ را در سينه حبس کنند ته مبادا قاطي احساسي بشه که آدم بزرگ ها دارند. عده اي هم مبارزه مي کنند.


جواني
از اون گروه مبارزان  عده اي سعي مي کنند عشق خود را ابراز کنند، اعتقادات خود را به زبان آورند و باز هم مبارزه کنند.اين جاست که  غول ماديت فرا مي رسد. فشارهاي خانواده شروع مي شود. هه! همون هايي که يادشون رفته يه روز جوون بودند.از همه جا مي شنوند عشق تو اين دوران فقط يه هوسه. مي گن کمي که بگذره عقل اين هوس را دور مي کنه، اون وقته که آدم منافعش را هم در نظر مي گيره، اون وقته که به خودش هم فکر مي کنه.
چه جالب آدم بزرگ ها عشق  را اين جوري معني مي کنند: عشق يعني وقتي آدم معقولانه با توجه به منافع خودش و خانوادش و اعتقادات جامعه با صلاح خانوادش به چيزي يا کسي عشق بورزه. ولي مي گن وقتي آدم از خودش بگذره و با تمام وجود در عشق غوطه ور بشه اين يعني هوس.!!!


پيري
دوراني که انسان به خاطر اين که مرگ در يک قدمي اون هست، ميونش با معنويت و در نتيجه احساس بهتر ميشه. دوباره سعي مي کنه به همه چيز و همه کس عشق بورزه. البته اگه تو اون  آدم بزرگ ها حل نشده باشه. ولي اين عشق ورزيدن چه قدر دير است.!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 1:8  توسط آرمین"مسعود"  | 



آمدي دست تو مي گيرم، بر دستت بوسه ميزنم.
با عشق، با هراس بر دستت بوسه مي زنم.
آمدي که نابودم کني عشق خوب مي دانم.
زانوانم مي لرزد، بيا! نابودم کن! بر دستت بوسه ميزنم.
دندان در ميوه فرو مي بري و به دورش مي اندازي: در قلبم دندان فرو کن که از آن توست!
خوشا زخمي که از دندان تو به بر جا ماند! بر دستت بوسه مي زنم.
همگي ام را مي خواهي و چون همه را گرفتي، به هيچ کارش نمي زني.
جز ويراني به جا نمي گذاري، اما من بر دستت بوسه مي زنم!
دستت که نوازشم مي دهد، فردا خواهدم کشت.
به انتظار ضربت کشنده دست تو، بر آن بوسه مي زنم.
هر يک از ضربات تو که خونينم مي کند، رشته پيوندي را مي گسلد.
تو زنجير را همراه گوشت تن بر مي کني، بر دستت بوسه مي زنم.
زندان تنم را اي کشنده من در هم مي شکني و از رخنه آن زندگي من به در مي رود، بر دستت بوسه مي زنم.
من زمين زخم ديده ام که دانه در آن خواهد رست، دانه دردي که تو افشانده اي، بر دستت بوسه مي زنم.
بيفشان درد مقدس را! تا درون سينه ام رسيده شود.
سراسر درد هاي جهان! بر دستت بوسه مي زنم.
بر دستت بوسه مي زنم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 11:45  توسط آرمین"مسعود"  | 



آنچه مرا به نوشتن وا می دارد بعد مکان نیست٬ فاصله زمان است.                          ناتل فانلری

اشک های دیگران را مبدل به نگاه های پر از شادی کردنبهترین خوشبختی هاست.      بودا

انسان خوشبخت نمی شود اگر برای خوشبختی دیگران نکوشد.                              دوسن پی

 عشق تنها با اشک سخن می گوید.          دکتر علی شریعتی                                                    

 

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 0:3  توسط آرمین"مسعود"  | 



با معنی بی مفهوم
شاید احساس بی مفهوم ترین لغت در واژگان بشریت باشد. ولی چرا این واژه را که حتی مفهوم آن را نمی دانیم در جملات آهنین خود به کار می بریم و لطافت و قداست آن را به راحتی گفتار می شکنیم.
احساس با مادیت در تضاد است و در آن نمی گنجد ، احساس متعلق به وادی معنویت است. تا هر  زمانی که انسان بتواند ارتباط خود را با معنویت حفظ کند ، احساس را شناخته. در غیر این صورت هرگز...
ولی من دوست دارم از بعد های زمانی و مادیت ها دور باشم ، دوست دارم احساس را با مفهوم سازم و پیوستهرنگ را در آغوش داشته باشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 23:10  توسط آرمین"مسعود"  |