تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



میگه کلاغ...میگم پر...
میگه کبوتر...میگم پر...
میگه رفیق...دستم هنوز روی زمین مونده...
میگه هی با تو هستم...باز میگه رفیق...
میگه رفیق پر پر  ...پ ... ر ... پ... ر
انگشتم هنوز روی زمین مونده...همه یه ذره امید این دوسال را زیرش پنهون کردم
هنوز داره نجوا میکنه : پر...پر...پر...پر
و من صدای تو را میشنوم:عجب دنیای غداریه!

.....................................
بعد از دوسال نبودنت، در تمام لحظه های من هستی، امین خاطره های من...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 16:55  توسط آرمین"مسعود"  | 



دوم، سوم یا...؟ اصلا چندمش فرقی نمی کنه، اوایل مهر بود!

عطر و رنگ سیب، طنین زیبای زنگ مدرسه، شور دوباره مدرسه رفتن، اشتیاق دیدارهای تازه و ابهام زیبای بین تعطیلی و بازگشایی!

مثل سال های قبل از هر گوشه و کناری صدای ناگهانی دیدار مجدد بچه ها به گوش می رسید، مثل سال های قبل هزاران امید و آرزو و با وجود بزرگ شدن ها باز هم جنجال سر میزهای اول و آخر!

شاید بهترین کلاس های درس، همون جلسه های معارفه و بدون درس و کتاب روزهای اول مهر بود.

...زنگ دوم بود، انگار همه دلشون برای شیطنت های قبل از ورود دبیر تنگ شده بود، انگار در طول تابستون همگی انرژیشون را جمع کرده بودند تا ابتدای هر زنگ در فاصله شروع کلاس و اومدن معلم تخلیش کنند!

 در میان 28 تا دانش آموز یک پسر که بیشتر به دانش آموزان دوره راهنمایی شباهت داشت تا دبیرستان سهمش توی شیطنت ها و حتی طراحیشون از همه بیشتر بود.

صدای خنده و شیطنت هاش هر دقیقه از یک گوشه کلاس به گوش می رسید، تا اومد و نشست پشت میز معلم و شروع کرد به هنرنمایی!

روی میز ضرب گرفته بود و یکی از بچه ها هم وادار کرده بود تا با صدای کلفت و ناهنجارش در و دیوار کلاس را بلرزونه! انگشت هاش روی میز می رقصیدند و گونه هاش از خنده زیاد گل انداخته بود. کم کمک داشت بقیه بچه ها هم وادار می کرد که با دست زدن هاشون همراهیش کنند که یکباره برپا و باز شدن در کلاس و وارد شدن معلم!

جالب این بود که خودش با کمال خونسردی ایستاده بود و برپا گفته بود و بعد هم مظلومانه می خندید و دبیر هم بعد از کمی ابرو در هم کشیدن یک لبخند زد وگفت بفرمایید!

یک مرد با تجربه، نمی دونم تجربه اش را از عکس العملش به بزم کلاس دیدم یا سر بدون مو و شکم جلو اومدش!

سلام و حرف های همیشگی جلسه اول، شروع شد و بچه ها هم که کم کم اتفاق ابتدای کلاس را فراموش کرده بودند، هر چند دقیقه یک بار مزه ای می پروندند و کلاس را از خنده منفجر می کردند!

کلمه ها پیچ و تاب می خوردند و صحبت ها گل انداخته بود تا حرف رسید به تحصیلات دانشگاهی در رشته ریاضی و سختی و مصیبت هاش!

و حرف های تازه و کلاس ساکت ساکت! معلم انگار در خلسه فرو رفته بود و هر چی سختی کشیده بود دوباره براش مجسم شده بود و بی حتی یک لحظه مکث از خاطره ها و سختی ها دم میزد!

دوباره همون پسرک از نزدیکی های انتهای کلاس بلند شد و گفت:

"آره بابا! خیلی سخته آدم کچل میشه !!"

بچه ها اول از این جسارت در حیرت فرو رفته بودند و به سر بدون موی آقا معلم خیره شده بودند و ولی ناگهان کلاس از اوج سکوت به اوج فریاد رسید و دبیر فقط سرخ میشد، سرخ میشد و لبخند میزد و پسرک هنوز سرپا ایستاده بود...

 از لبخند و قه قه ها،مخصوصا لبخند زیبای پسرک و معلم، مهر در کلاس می دمید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 22:22  توسط آرمین"مسعود"  | 



...و او پاسخ داد شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست، چاهی که خنده های شما از آن بیرون می آید چه بسا که با اشک های شما پرمی شود. هر گاه شادی می کنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست و نیز هرگاه اندوهناک می شوید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای آن چیزی است که مایه شادی شما بوده.

 

تولد، ازدواج، وقایع مختلف...سالگرد ها زیادند، اما سالگرد "مرگ" چیز دیگری است!

چه سنگین است این واژه مرگ، وحتی گاهی چه تهوع آور!

سالگردی که همه ناباوری ها و اندوه هایی که به انقلاب برخاسته بودند و می خواستند مقابل زمان بایستند را یکجا در بردارد...صدای زجه و قه قهه توأم...تصویر فردی به شهر پاشیدن!

تلاش های بیهوده برای درک این که حتی زندگی مجسم و عینی را هم گریزی از مرگ نیست!
آری یک سال گذشت از بی دوست بودن...بی امین ماندن!

چگونه می توان از تو نوشت، از توی بودن ها و نبودن هایت، مگر زندگی مجسم، مگر شیطان، قابل تحریرند؟! مگر راهی برای در بند کردن خنده و خاطره به یاری قلم هست؟! نوشتن از روز های خالی بی خنده های تو...؟

 

آری یک سال گذشت از بی دوست بودن...بی امین ماندن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 7:8  توسط آرمین"مسعود"  |