تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



بارون شدید و شدید تر می شد و غار غار پاییزی کلاغ ها...
سعی می کرد جایی قرار بگیره که شاخ و برگ بیشتری باشه، اما پاییز بود و زیر درخت بودن یا نبودن فرقی نداشت، فقط اگه زیر درخت می ایستاد لباس هاش کثیف تر می شد. وقتی داشت از خونه میومد بیرون میخواست چتر هم برداره، اما یاد حرف
"باران" افتاد:

(توی زندگیم هیچ چیزی را اندازه "بارون" دوست ندارم،قدم زدن زیر بارون، خیس شدن، زلال شدنِ آدم ها ،درخت ها،گل ها...)

با خودش فکر کرد اگه باران اسمش مثلا " نیلوفر" بود،می گفت هیچ چیزی را توی زندگیم اندازه "نیلوفر و مرداب" دوست ندارم؟؟!!
هوا داشت سردتر می شد، دکمه آخر پالتوش هم بست و سعی کرد تا اونجایی که میشه خودش را فرو کنه داخل پالتو! برای اینکه خودش را مشغول کنه شروع کرد با هفت شاخه گلی که برای باران گرفته بود بازی کردن و با خودش فکر کرد: "حتما باید از باران بپرسم از چه عددی خوشش میاد تا دفعه بعد همون قدر گل بگیرم!"
آخه هفت عددی بود که خودش ازش خوشش میومد،اما یه لحظه ترسید و با خودش گفت: "اگه مثلا باران از عدد 111 خوشش بیاد!!"... حالش از خودش بهم خورد که این چه حساب و کتاب هایی که داره میکنه؟! هیچ وقت بازی با عدد ها خوشایندش نبود!
باران 2 ساعت قبل باید می رسید...نگران شد، ولی دوباره به خودش دلداری داد، دوباره سعی کرد بیشتر داخل پالتوش جا بگیره...
شروع به زمزمه کردن ترانه ای کرد که
باران دوست داشت و راه افتاد به سمت خونه، همه هفت شاخه گل هم داد به پیرمرد واکسی سر راه، پیرمرد خندید و توی دلش گفت: جوون عاشق!!!
همه می گفتند طفلی عاشق شده! خودش هم فهمیده بود که عاشق باران شده و شوری عظیم  درون خودش احساس می کرد.

بارون شدید و شدید تر می شد و غار غار پاییزی کلاغ ها...
چند تا خیابون اون طرف تر باران زیر یه "چتر بزرگ" شونه به شونه یه پسر خوش قیافه و متمول داشت می گفت:" چقدر از بارون بدش میاد و ای کاش اسمش هم به جای باران، نیلوفر بود!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 1:45  توسط آرمین"مسعود"  | 



خيلي انتظار اين تنهايي را کشيده بود. چه برنامه ريزي ها که براي تنهاييش نکرده بود، اما وقتي مادرش براي هزارمين بار همه سفارش ها را تکرار کرد و رفت...
اون همه موضوع که گذاشته بود تا توي تنهاييش بهشون فکر کنه و در موردشون بنويسه ...انگار اون ها هم تنهاش گذاشته بودند، انگار هيچ وقت وجود نداشتند!
فقط يک بغض سنگين، که اون هم چيز تازه اي نبود، هميشه همدم تنهاييش بود.
آفتاب غروب کرده بود، همه جا داشت تاريک مي شد. از اين تاريکي خوشش اومد، چراغ ها را روشن نکرد.

رفت و از جاساز هميشگي يه نخ سيگار برداشت، لبخندي زد و بعد هم رفت سراغ دو تا شمعي که توي پايه هاي قشنگشون بودند. رفت به اتاقش و پشت ميز تحريرش نشست. اول شمع ها را روشن کرد و بعد هم سيگارش را...چند لحظه اي خيره به شمع ها نگاه کرد و يکباره بلند شد و از کتابخونش کتاب سهرابش را برداشت...کتاب را باز کرد و چسبوند به صورتش، حسابي بوش کرد، بعد کتاب را آورد جلوي چشم هاي خستش:

زندگي خالي نيست
مهرباني هست،سيب هست،ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد کرد!

خندش گرفت. کتاب را بست و دوباره باز کرد، رفت سراغ صفحه 221، برداشتش و امتحانش کرد، هنوز مثل روز اولش بود...
آفتاب طلوع مي کرد، يکي از شمع ها خاموش شده بود و شمع ديگه هم چيزي نمونده بود فيتيلش توي پارافين هاي آب شده غرق بشه. دود مي کرد و شعلش دست و پا مي زد،
فقط براي لحظه اي بيشتر ماندن!
سيگار سوخته و به آخر رسيده بود ...

همه جا خون پاشیده شده بود، همه خون ها سرد و لخته شده بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 22:54  توسط آرمین"مسعود" 



مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند هنگام عبور از کنار درخت عظيمي صاعقه اي فرود آمد و همه را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفتند.
پياده روي طولاني بود و آفتابي تند و آنها به شدت عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند.

 در پيچي از جاده يک دروازه مرمرين ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي شد و  در وسط آن چشمه اي بود که از آن آب زلالي جاري مي شد رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد و گفت:
روز به خير اين جا کجاست که اين قدر قشنگ است؟
-اين جا بهشت است.
-چه خوب که به بهشت رسيديم خيلي تشنه ايم.
دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت: مي توانيد وارد شويد و هر چه مي خواهيد آب بنوشيد.
مرد گفت: اسب و سگم هم تشنه اند.
نگهبان گفت: واقعا متاسفم ورود حيوانات به اين جا ممنوع است.
مرد نااميد شد به خاطر اين که حاضر نبود بدون حيواناتش آب بنوشد پس از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.

پس از اين که دوباره مدت زيادي راه رفتند به مزرعه اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه دروازه قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرف باز مي شد و مردي زير سايه درختي دراز کشيده بود.
مسافر به آن مرد سلام کرد و گفت من وسگ و اسبم تشنه ايم.
مرد به جايي اشاره کرد و گفت: هر چه قدر که بخواهيد مي توانيد بنوشيد. آن گاه مرد و حيواناتش به آن جا رفتند و خود را سيراب کردند.

مسافر برگشت و از مرد تشکر کرد آن مرد هم گفت: هر وقت دوست داشتيد برگرديد.
مسافر گفت: نام اينجا چيست؟ و مرد گفت: بهشت.
مسافر گفت: بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آن جا بهشت است!
و مرد گفت آن جا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيرت زده گفت: بايد جلو آنها را بگيريد و نگذاريد از اسم بهشت استفاده کنند.
و مرد نگهبان گفت:کاملا برعکس آنها لطف بزرگي به ما مي کنند. چون تمام آنها که حاضرند بهترين دوستانشان را از دست بدهند همان جا مي مانند.

برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم اثری از کوئلیو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 14:33  توسط آرمین"مسعود"  |