در دايره ي تاريک فنجان فال
عکس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است
شايد شروع نور
نشانه يي از بازگشت نگاه گرم تو باشد
بايد به طراوت تقويم هاي کهنه سفر کنم
تقويم ناب ترين ترانه ي نمناک
تقويم سبزترين سلام اول صبح
تقويم دور ديدار بوسه و دست یغما گلروئی
شايد در ازدحام روزها
يا در انتهاي همان کوچه ي شاد شمشادها
شاعري دلشکار را ببينم
که شيرين ترين نام جهان را زير لب تکرار مي کند
و تلخ مي گريد
معلق
بر دیوار عمر
مرا به کوچه های دلتنگی می خوانند
تا از ردیف اقاقی ها
عبوری دوباره کنم!:ناهید عباسی
|
|||
انسان
در تنبلي لطيف يک مرتع
با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود
در سمت پرنده فکر مي کرد
با نبض درخت نبض او مي زد
مغلوب شرايط شقايق بود
مفهوم درشت شط
در قعر کلام او تلاطم داشت
انسان
در متن عناصر مي خوابيد
نزديک طلوع ترس بيدار مي شد
اما گاهي
آواز غريب رشد
در مفصل ترد لذت مي پيچيد
زانوي عروج
خاکي مي شد
آن وقت انگشت تکامل
در هندسه دقيق اندوه
تنها مي ماند "سهراب سپهری"
............................................................
چه زیاد می توان گفت در مورد این شعر ، ولی چون می دانم در آخر از کامل نبودن نوشته هایم ملول می مانم ، همه چیز را می سپارم به درک شما!
ميگذشتيم از ميان کوچه ها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.
تکيه بر بازوي من مي داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين.
زير نور ماه دور از چشم غير
چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
در تب نا گفته ها مي سوختيم.
نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما
سايه هامان مهربان تر بي دريغ
يکديگر را در بر داشتند
تا ميان کوچه اي با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست!
چشم جان من به ناکامي گريست
برق اشکي در نگاه او دويد
نسترن ها سر به زير انداختند!
ماه را ابري به کام خود کشيد.
تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم ره خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش! فریدون مشیری
....شاهدي گفت به شمعي كه امشب
ديشب از شوق، نخفتم يك دم
دو سه گوهر ز گلوبندم ريخت
كس ندانست چه سحر آميزي
صفحه كارگه، از سوسن و گل
تو به گرد هنر من نرسي
شمع خنديد كه بس تيره شدم
پي پيوند گهرهاي تو ، بس
گريه ها كردم و چون ابر بهار
خوشم از سوختن خويش از آنك
گر چه يك روزن اميد نماند
تا تو آسوده روي در ره خويش
تا فروزنده شود زب و زرت
خرمن عمر من ار سوخته شد " پروین اعتصامی"
دوستي
دل من دير زماني است که مي پندارد:
دوستي نيز گلي است،
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ترد ظريفي دارد.
بي گمان سنگدل است آن که روا مي دارد.
جان اين ساقه نازک را دانسته بيازارد.
در زميني که ضمير من و توست،
از نخستين ديدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه هائي است که مي افشانيم.
برگ وباري است که مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است.
گر بدان گونه که بايست به بار آيد،
زندگي را به دل انگيز ترين چهره بيارايد.
آن چنان با تو در آميزد اين روح لطيف،
که تمناي وجودت همه آن باشد و بس.
بي نيازت سازد از همه چيز و از همه کس.
زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت.
آب وخورشيد و نسيمش از مايع جان
خرج مي بايد کرد.
رنج مي بايد برد،
دوست مي بايد داشت!
با نگاهي که در آن شوق بر آرد فرياد
با سلامي که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياري، غمخواري
بسپاريم به هم
بسرائيم به آواز بلند:
شادي روي تو!
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست، تازه،
عطر افشان، گلباران باد!
فریدون مشیری


پرنده ای که مرده بود٬ به من یاد داد
که پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
(فروغ فرخزاد)
نسيمي از ديار آشتي
باري اگر روزي كسي از من بپرسد
«چندي كه در روي زمين بودي چه كردي؟»
من ميگشايم، پيش رويش دفترم را
گريان و خندان بر ميافرازم سرم را
آنگاه، ميگويم: كه بذري نو فشاندهاست،
تا بشكفد، تا بردهد بسيار مانده است.
در زير اين نيلي سپهر بيكرانه
چندان كه يارا داشتم، در هر ترانه
نام بلند عشق را تكرار كردم
با اين صداي خسته، شايد، خفتهاي را
در چارسوي اين جهان بيدار كردم
من مهرباني را ستودم
من با بدي پيكار كردم
«پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناري در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبي صد بار مُردم.
شرمنده از خود نيستم گر چون مسيحا،
آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن؛
من ، با صبوري بر جگر دندان فشردم!
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد ميگرفتم
بر من نگيري، من به راه مهر رفتم.
در چشم من شمشير در مشت،
يعني كسي را مي توان كشت!
در راه باريكي كه از آن ميگذشتيم،
تاريكي بيدانشي بيداد ميكرد!
ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود!
شمشير دست اهرمن بود!
تنها سلاح من در اين ميدان سخن بود!
شعرم اگر در خاطري آتش نيفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
برگي از اين دفتر بخوان، شايد بگويي،
-آيا كه از اين مي تواند بيشتر سوخت!؟
شبهاي بيپايان نخفتم
پيغام انسان را به انسان، بازگفتم
حرفم نسيمي از ديار آشتي بود
در خارزار دشمني ها
شايد كه توفاني گران بايست ميبود
تا بركند بنيان اين اهريمنيها.
پيران پيش از ما نصيحتوار گفتند:
-«...ديرست ... ديرست...
تاريكي روح زمين را
نيروي صد چون ما، ندايي در كوير است!
«نوحي دگر ميبايد و توفان ديگر»
«دنياي ديگر ساخت بايد
وزنو در آن انسان ديگر»!
اما هنوز اين مرد تنهاي شكيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد،
در هر كناري شمع شعري مي گذارد.
اعجاز انسان را هنوز اميد داردفریدون مشیری !

