بر من و اتاق تنهايي ام
درفشش به دستان شما مي بينم
هر دو با جامه هايي سپيد
يکي سپيدش چون جامه عروس
ديگري چون کفن!
يکي ريشه در گذشته دوانيده
دیگری شاخه در پي مهر آينده پرورانده
و من که مغروق دريا اشک گذشته ام
و من که به اميد آينده نگرانم
ومن و ظلمت و شب تاب هاي "اکنونم"
ومن و دست نياز به سوي هر چه ستاره
چشم ياري به دنبال هرچه خاطره
اما آه!!
اي کاش مي دانستم در پي چه هستم؟!
اين سپاه سايه را به دست نور دهم،
يا خود مغلوب شوم؟
اردیبهشت ۸۶
سرمازده و خشک
مانند فلزی که هزاران سال رنگ گرما را ندیده
و همان جا در همان دخمه
در آن نموری و تاریکی
بیهوده و عبث قفسی شده برای خود
روح لطیفش بر خلاف کالبد سختش...
و این روح ذره ذره می شود
هر نوری که در این دخمه افول و نزول می کند
ابن روح تکه تکه تر می شود
همانند غباری که از سرعت عشق در ره قلب معشوق بر می خیزد
ولی شبی در خواب می بیند:
دست گرمی می نوازدش
گویی خورشید همان نزدیکی هاست
آنگاه آن دست مهربان می رساندش به آتش
روحش به هم می آمیزد
از گرمای وصال آب می شود!


