تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



 
 
من ایستاده می میرم؛

چون بید های مجنون
 
 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 23:51  توسط آرمین"مسعود" 



! می بینی روسپی که نشدم هیچ، تنهاییم تنهاتر هم شده! دوستی را که به ابتذال نکشیدم هیچ، برای معنای مبهم دوستی بی دوست موندم!

!! خدایا زیاد نیست این همه نشونه؟ حداقل یکی یکی!

!!! زخم خورده هیچ وقت زخم نمیزنه... اما شاید تلاشش برای مرهم گذاشتن میشه زخم...

!!!! پازلی که هزاران تیکه اضافه داره رو باید چی کارش کرد؟

!!!!! دوباره چند وقتیه به مچ دست چپم خیره می مونم، خوشحال شو "یه دوست" که به خونم تشنه ای!

!!!!!! پیش بینی کن دست روزگار چی کار میکنه؟ کی گفته حرف های قشنگه تو نفرینه؟!

!!!!!!! عمر مفید بلاگ ها چند روز، چند ساله؟ بلاگ ها خانه سالمندان ندارند؟

»»»»» چند وقتی نیستم، تا بعد!

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 0:42  توسط آرمین"مسعود" 



تو را من چشم در راهم...

بيا و تمومش کن...هر چقدر دعا کردم که "بيا"، خبری نشد...حالا میگم بیا و تمومش کن!
درختی که تو ازش گفتی میوه داشت، اما از اون میوه ها چیزی عاید اون چشم های منتظر نمی شد، اما درخت من هیچ نتیجه و میوه ای نداشته، فقط بزرگ شده...حتی برگ هم نکرده... کهنسال شده... پیر... میدونی چرا؟ نه به خاطر اینکه خیلی چشم به راه بهار موند، برای اینکه الان دیگه فصل ها براش هیچ فرقی نمی کنند!
درخت من بزرگ شده، قد کشیده، ریشه دوونده، اما ریشه هاش به سنگ رسیده، ریشه های درخت من از سنگ می ترسند، ریشه های درخت من عرضه شکافتن سنگ را ندارند... تقصیر بنی اسرائیل نبود، موسی نباید تنهایی میرفت کوه، عشق و حال!!! طلا قشنگه، گیرم باهاش گوسفند بسازند!
آره بیا و تمومش کن، فقط یک ضربه از طرف تو لازمه تا این درخت به خاک بیفته، درخت من اره و تبر ندیده، اما مطمئن باش نمیخواد زیاد زحمت بکشی، فقط یک ضربه، یک تلنگر کافیه تا درخت بیفته، لونه کلاغ ها هم به درک، به جهنم... درخت تناورمون ریا کاره! ظاهرش یه کمی قوی و سر پا نشون میده اما از درون خالیه، پوچ... بیا فقط یک تلنگر بزن و تموم...
چرا نمیای و این یک ذره امید لعنتی را خلاص نمی کنی، چه طور با این فاصله و بدون اومدنت میتونی در حال احتضار نگهش داری؟ بیا و ببین چه جوری به نیش کشیدمش، دندون هام داره لهش میکنه، استخون هاش را زیر دندون هام احساس می کنم، خون ازش میچکه، داره جون میکنه، ناله میکنه، اما نمی میره، لعنت به این ته مونده امید لعنتی... سگ جون و زالو صفت!
بیا و راحتش کن...چرا نمی یای و تمومش نمی کنی؟ مراعات من رو نکن، من هم دیگه عاشق نیستم! حتی شک دارم به اینکه روزی یه عاشق واقعی بودم!! اما مطمئنم روزی، روز هایی وجود داشتند که من بودم! عشقی که من ازش دم میزدم فقط ازش پنجره اتاق بچگی های تو باقی مونده، بیا و ببین که چه جوری جلوی اون هم نرده کشیدند!
حتی نمیخوام دیگه به حرمت عشقت تنها باشم، بیا، بیا و ببین چقدر دورم شلوغه! بیا ببین چه طور میخوام دوست داشتن را به ابتذال بکشم، میخوام روسپی بشم!! میخوام همه چشم ها را قشنگ ببینم، همه را با مردمک های سیاه ببینم و در بند هیچ کدام نمونم!
بیا و ببین که دیگه خیلی وقته نامه ات را نمیخونم و اگه هنوز گه گداری نگاهی بهش میندازم به خاطر اینه که بعد از این همه مدت هنوز نتونستم دروغ خط خطی اون قلب را بفهمم، دلیلش اینه که دلم میسوزه برای بچه هایی که به دنیا میان تا والدینشون از گناه سقط نترسند، نلرزند...

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم...

>دوستان قدیمی که هنوز بهم سر میزنید،این پست هم نتیجه اصرار شما برای نوشتن و نه دوباره نویسی!
>>دوست دارم همه این فایل را گوش کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 13:35  توسط آرمین"مسعود"  | 



کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی ست
تا بلبل های بوسه
بر شاخ ارغوان بسرایند
شوربختان را نیک فرجام
بردگان را آزاد و
نومیدان را امیدوار خواسته ایم
تا تبار یزدانی انسان
سلطنت جاویدانش را
بر قلمرو خاک بازیابد
کتاب رسالت ما محبت است و زیبائیست
تا زهدان خاک
از تخمه کین بار نبندد           الف.بامداد             

من شرمنده ام از پسری که با دستان کوچکش آجر های بزرگ را به طرف آسمان پرت می کند و هر بار امیدوار است که آجرش بالا تر برود، شاید آن بالاها کسی بیدار شود! اما از آن بالا هم جز صدای خستگی پدر چیزی به گوش نمی رسد.
من شرمنده ام از پیرزنی که هر روز با لبخند و هزاران دعا از من میخواهد یک جفت از جوراب هایش را بخرم و من هر روز بی شرمانه ترین دروغ عمرم را می گویم: مادر من که دیروز خریدم!! و میدانم بعد از این دیروز هزاران فردا آمده و رفته!
من شرمنده ام از صدای جارو و سرفه های هر روز صبح رفتگر محل،راستی رفتگر ها بازنشسته نمی شوند؟
من شرمنده ام از لحظه ای ایستادن بر سر در مقدس ترین جایی که تا کنون در شهرم دیدم،شرمنده از لحظه ای که طوفان معصومیت مرا با خود به اقیانوس بغض برد.
شرمنده از پسرک یتیمی که با لبخند به من گفت: "سلام آقا!!" شرمنده از حقارتم در برابر بزرگی پسرک، پسرک ها...
یادم باشد یک شب که ماه کامل است و زنجیر های من گسیخته، بروم و به جای پرورشگاه آن تابلو بنویسم بهشت!

شرمندگی من کافی نیست، شرمندگی من هیچی نیست...

» دومین پیله نوشت من در اینجا!

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 0:9  توسط آرمین"مسعود"  |