به کهنه تقویم ِوجودم می نگرم
فصل، فصل ایستا است
فصل فریاد بودن اما سکوت
فصل شعله بودن اما خاکستر
فصل نیاز بودن اما سکون
همچون ساعتی دقیق
که تنها پاندولش معنای زمان می فهمد...
با خود می گویم میگذرد
مگر جز فعل ِ گذشتن هم داریم؟
و ندایی از اعماق قلبم:
چگونه؟...چگونه می گذرد؟
بیگانه با منطق دست هایی بر می خیزند
گلوی علامت سوال را سخت می فشارند
و باز ندایی خسته:
خون پاک کن نیست!
دست ها به گردی بدل می شوند
و تولدی دوباره در گلو:
آری! بغض ...
همان دوست داشتنی دردِ همیشگی!
فرو می افتم در مذاب درونم
در حرارت رؤیایش آب می شوم
و ناگاه انجماد:
آری، فریب خوردم
رؤیاهای سیاه ارزش انجماد نداشت! ۱۰/۸/۸۵


