تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



شکست و در هم آمیزی نور در آغوش بخار آرمیده بر پنجره زیباست، ولی...

شیشه بخار گرفته، اتاق گرم ، دست هایی سرد و روشنایی های شهر... سرمای سخت بیرون، فکر پسرک بیجا و مکان، بی مآمن و بی پناه در خیابان های ماسیده شهر وحشی...
دخترکی که سکوت اتاق تاریک و نمور را با صدای بر هم زدن دندان هایش می شکند و با هرچه توان که برایش باقی مانده سعی می کند به دامان رویاهای رنگینش بیاویزد تا شاید از سرما و نداری اتاق بگریزد...اما زجه های پدر بیمار تمام رویاها را فراری میدهد!

نمی دانم چیست راز ِ این ادغام پنجره ، بخار ، سکوت ، ستاره ، شب و سرما که این چنین مرا به اعماق خودم می لغزاند، به کنجی تنها و گرم (سرد؟!)
نمی دانم چیست در این دیدن ، دیدنی از پس ِ حجابِ عرق ِ شیشه!
عرق کرده از جدال سرما و گرمایی که فاصله ای فقط به اندازه ضخامت یک شیشه روشن دارند!
شاید نگاهم هنگام گذر از این قطره ها زلال میشود، قطره هایی که خویشانی دور بودند، اما به گرمی، صمیمیت و مهمان نوازی شیشه ایمان آوردند و یاورانی نزدیک شدند!
نگاهم زلال میشود و هرگاه که دیده و دل من زلال است، تو را یاد می کند!
آیا تو هم پشت 
پنجره اتاقت، با دست های گرمت، بر بخار شیشه طرح میزنی؟!
چه طرحی؟ امید یا اندوه؟ یاد یا فراموشی...؟
من وصال می کشم، اجازه می دهم از روی دستم تقلب کنی!

از معلم بد اخلاق نترس! من به تنهایی ترکه سرد زمستان را به جان میخرم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 1:52  توسط آرمین"مسعود"  | 



...ساعت ۱:۱۰ نيمه شب... کتاب را مي بندم (درسي) و قلم را رها مي کنم.
نفس عميقي مي کشم، اون قدر عميق که همه خستگي ها رو فراموش کنم!
به سرعت از روي صندلي بلند ميشم، اتاق ۳ در ۴ را قدم مي زنم.
اون قدر راه ميرم تا خسته ميشم، پشت پنجره مي ايستم، پنجره روبرو روشنه!
يعني حداقل همين نزديکي ها يک نفر ديگه بيداره، اما اون دور ها...
صورتم را به شيشه مي چسبونم، هوس س.ی.گ.ا.ر می کنم، ماه پيداش نيست،
فقط يه ستاره روي بلند ترين شاخه درخت، چشمک ميزنه، لبخند ميزنم!
زمزمه مي کنم: فاصله يه حرف ساده است، بين ديدن و نديدن، بگو صرفه با کدومه
 شنيدن يا نشنيدن؟
صورتم را از شيشه جدا مي کنم، بخار زمزمه هام روي شيشه میمونه،
انگشتم را جلو مي برم...نه حيفه هم آغوشي اين کلمه ها!
قدمي به عقب...اتاق ۳ در ۴ را اونقدر قدم
ميزنم تا خسته ميشم!
با طمئنينه به طرف صندلي ميرم، ميشينم... 
نفسي اونقدر عميق که همه خستگي ها بتونند برگردند!
قلم را بر ميدارم، کتاب را باز مي کنم (درسي)...ساعت ۱:۴۳نيمه شب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 23:35  توسط آرمین"مسعود"  |