تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



از قرار روزگار گويند که ما ديوانه ايم
عاقلي کو تا که بيند عاشقيم، فرزانه ايم؟

سالکان عشق جانان کي شناسند سر ز تن؟
ما به گرد شمع عشق پروانه ايم پروانه ايم

زهر هجران غمش را دم به دم نوشيده ايم
تا بدانجائي که از جام غمش مستانه ايم مستانه ايم

گر بريزي غم بدين پيمانه هر دم ساقيا
لب به لب نوشيم که تو جامي و ما پيمانه ايم

جز با تو اي محبوب عالم با که گوييم سر عشق
با همه عالم جز عشق تو بيگانه ايم بيگانه ايم

صاحبان زور و زر شد فرزانگان قرن ما
آري زين نظر  ديوانه ايم  ديوانه ايم

گفت نکوناما طريقت چيست گفتم فرزانگی
زين نظر ما عاشقيم و رهرو ميخانه ايم

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 1:29  توسط آرمین"مسعود"  | 



بارون شدید و شدید تر می شد و غار غار پاییزی کلاغ ها...
سعی می کرد جایی قرار بگیره که شاخ و برگ بیشتری باشه، اما پاییز بود و زیر درخت بودن یا نبودن فرقی نداشت، فقط اگه زیر درخت می ایستاد لباس هاش کثیف تر می شد. وقتی داشت از خونه میومد بیرون میخواست چتر هم برداره، اما یاد حرف
"باران" افتاد:

(توی زندگیم هیچ چیزی را اندازه "بارون" دوست ندارم،قدم زدن زیر بارون، خیس شدن، زلال شدنِ آدم ها ،درخت ها،گل ها...)

با خودش فکر کرد اگه باران اسمش مثلا " نیلوفر" بود،می گفت هیچ چیزی را توی زندگیم اندازه "نیلوفر و مرداب" دوست ندارم؟؟!!
هوا داشت سردتر می شد، دکمه آخر پالتوش هم بست و سعی کرد تا اونجایی که میشه خودش را فرو کنه داخل پالتو! برای اینکه خودش را مشغول کنه شروع کرد با هفت شاخه گلی که برای باران گرفته بود بازی کردن و با خودش فکر کرد: "حتما باید از باران بپرسم از چه عددی خوشش میاد تا دفعه بعد همون قدر گل بگیرم!"
آخه هفت عددی بود که خودش ازش خوشش میومد،اما یه لحظه ترسید و با خودش گفت: "اگه مثلا باران از عدد 111 خوشش بیاد!!"... حالش از خودش بهم خورد که این چه حساب و کتاب هایی که داره میکنه؟! هیچ وقت بازی با عدد ها خوشایندش نبود!
باران 2 ساعت قبل باید می رسید...نگران شد، ولی دوباره به خودش دلداری داد، دوباره سعی کرد بیشتر داخل پالتوش جا بگیره...
شروع به زمزمه کردن ترانه ای کرد که
باران دوست داشت و راه افتاد به سمت خونه، همه هفت شاخه گل هم داد به پیرمرد واکسی سر راه، پیرمرد خندید و توی دلش گفت: جوون عاشق!!!
همه می گفتند طفلی عاشق شده! خودش هم فهمیده بود که عاشق باران شده و شوری عظیم  درون خودش احساس می کرد.

بارون شدید و شدید تر می شد و غار غار پاییزی کلاغ ها...
چند تا خیابون اون طرف تر باران زیر یه "چتر بزرگ" شونه به شونه یه پسر خوش قیافه و متمول داشت می گفت:" چقدر از بارون بدش میاد و ای کاش اسمش هم به جای باران، نیلوفر بود!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 1:45  توسط آرمین"مسعود"  | 



دوباره‌ باران‌ گرفت‌ !
باران‌ معشوقه‌ي‌ من‌ است‌ !
به‌ پيش ‌ْبازش‌ در مهتابي‌ مي‌ايستم‌
مي‌گُذارم‌ صورتم‌ را و
لباس‌هايم‌ را بشويد !
اسفنج‌وار...

باران‌ يعني‌ برگشتن‌ِ هواي‌ مه‌آلود شيرواني‌هاي‌ شاد !
باران‌ يعني‌ قرارهاي‌ خيس‌ !
باران‌ يعني‌ تو برمي‌گردي‌،
شعر برمي‌گردد !

پاييز به‌ معني‌ِ رسيدن‌ِ دست‌هاي‌ تابستاني‌ِ توست‌ !
پاييز يعني‌ مو وُ لبان‌ِ تو،
باران‌ که‌ مي‌زند به‌ پنجره‌،
جاي‌ خالي‌اَت‌ بزرگ‌تر مي‌شود !
وقتي‌ مِه‌ بر شيشه‌ها مي‌نشيند
بوران‌ شبيخون‌ مي‌زَند،

باران‌، ترانه‌يي‌ بِکرُ وحشي‌ست‌ !
رُپ‌ رُپه‌ي‌ طبل‌هاي‌ آفريقايي‌ست‌ُ
زلزله‌وار مي‌لرزاندم‌ !
رگباري‌ از نيزه‌ي‌ سرخ‌ْپوستان‌ است‌ !
عشق‌، در موسيقي‌ِ باران‌ دگرگون‌ مي‌شود !
بدل‌ مي‌شود به‌ يک‌ سنجاب‌،
به‌ نرياني‌ عرب‌ يا پليکان‌ِ غوطه‌ور در مهتاب‌ !
چندان‌ که‌ آسمان‌ سقفي‌ از پنبه‌هاي‌ خاکستري‌ِ اَبر مي‌شود
وَ باران‌ زمزمه‌ مي‌کند،

من‌ چون‌ گوزني‌ به‌ دشت‌ مي‌زنم‌
دنبال‌ِ عطرِ علف‌
وَ عطرِ تو که‌ با تابستان‌ از اين‌جا کوچيده‌ !
نمي‌دانم‌ چه‌گونه‌،
اين‌ فصل‌ها را بي‌تو تاب‌ ‌آورم‌ !

تلفیقی (به انتخاب خودم!) از دو شعر، نوشته نزار قبانی و ترجمه یغما گلرویی

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 0:49  توسط آرمین"مسعود"  |