تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



محدثه، دوست عزیزم، نهایت عجز و ناتوانی ام را تقدیمت می کنم، چون برای کسی فقط از حرف های خودش و درد هایش نوشتن جز عجز و ناتوانی نیست! 

اين جوري بود که روزگارم توي تنهايي مي گذشت بي اينکه راست راستي يکي را داشته باشم که باهاش دو کلمه حرف حساب بزنم.
بعضي وقت ها، بعضي درد ها، بر دلت سنگيني مي کند که به هيچ کس نمي تواني بگويي، شايد حتي با خودت هم جرات مرورش را نداشته باشي، بعد يکي مي آيد، شايد اولين کسي است که اينقدر دقت مي کند.از بي حالي ات و يا چشمان پف کرده ات، فهميده است که چندي است در تنگنايي! مي خواهد دردت را بداند، شايد هم درد مشترک باشد! بعد چون دوستش داري، باب درد دلت را باز مي کني و مي گويي... فغان سر مي دهي از بي مرامي زمانه و اشک مي ريزي! و مي گويي دردهايي که نگفته اي! بعد که اشکان چشمانت را پاک کردي، مي بيني او هم رفته است! بعضي دردها براي نگفتن است!
براي اين است که عذاب بکشي و اشک بريزي و عزا داري کني تا فراموش شود، نه! فراموش که نمي شود. شايد بپذيري و کنار بيايي و شايد بشود لکه اي در گوشه ي افکار، بشود غمي ماندگار! اما حسنش به اين است که فقط و فقط براي خودت است! نه دوستي غصه ات را به دل گرفته، و نه عزيزي از کج بيني دلخور شده !
مي داني ، وقتي غروري به بازي گرفته مي شود، گفتن دردش خودش مزيد بر درد است! بگذار به عزاي غرور از دست رفته به تنهايي به چله بنشينم !
اما من دردت را مي فهمم و نمي گذارم به تنهايي چله نشيني کني، همان گونه که تو هيچ گاه نذاشتي:
همدلي هاي ما و شازده کوچولو
همدلي هاي ما و گفتن از "او" ها :
يکي يک روز از دانه اي جوانه زد که خدا مي دانست از کجا آمده بود و شهريار کوچولو با جان و دل از اين شاخک نازکي که به هيچ کدام از شاخک هاي ديگر نمي رفت مواظبت کرده بود، اما ببر ها و عجيب بودن و بي ريشگي آدم بزرگ ها...
راستي من ياد اخترک ۶ افتادم:
-گل من هم در آينده نابود مي شود؟
-البته که مي شود!!

و ياد زمين، روباه و اهلي شدن و يادت هست جز با چشم دل هيچي را چنان که بايد نمي شود ديد، نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند.
من تو را در اورامان ديدم، من تو را همواره با بال هايي ديده ام که هرگز در چارچوب قفسي نمي گنجد، بال هايي فراخ که اجازه رکود به تو نمي دهد و اين تو شناسي من، همان خود شناسي توست که من آن را باور دارم.
من تو را در همان بدون شرح ِ آبي و سفيد اورامان ديدم...
و اما ثبت موقت و دوستي هاي غير موقت...
تو هميشه مايه شادي من بودي و هستي، حتي هنگامي که به مرثيه غم ها مي نشينيم، خوشحالم که تو مرا با علي مقايسه کردي و خوشحال تر وقتي درويش بودم و آرزوي هميشگي من: همانند درويش بودن!
مهتاب و گل سرخ و هفت سالگي، سال هايي که شمسي نبودند، بلکه مهتابي بودند، دنيايی داشتيم(داريم)، آفتاب هم مهتابي بود!!
و "ميم و عين" و شايد" ميم و سين" يا " ميم و ميم" و يا از همه راحت تر "ميم هاي تنها" !
با هم چه غم تکاني ها کرديم، فقط غم ها مرتب ميشند، همين! نميشه دور ريخت، بگذريم از من، تو غم کِشي هم کردي، بر غم هايت افزودي و من هنوز جلوي اين جمله درويش علامت سوال مي گذارم: <<غم را همين جوري-سهل- بايد تکاند>>
بارها به جايي رسيدي که شايد براي هر کس ديگر نقطه پايان بود. اما تو دوباره زمزمه کردي، دوباره دلت لرزيد و تنها بنايي که اگر بلرزد محکم تر مي شود دل است. و تو و قماري که هيچ گاه از آن خسته نشدي!
حرف از عشق است و جمله تو چه بر دلم مي نشيند: "جز قمار نيست مسعود، يا مي بري، يا مي بري!!"

با ارزش تر از اين ها چيزي ندارم از من پذيرا باش:
- سوره ياسين
- مَن عَشقَ فَعَف ثُم ماتَ، ماتَ شهيداً...
- قانون اول لوطي گري:سياه مال من، قهوه اي مال تو
- دانستن، هميشه هم به ندانستن نمي ارزد!
- اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد     در دام مانده صيد و صياد رفته باشد
- يا علي مددي!
و در انتها: مي دونم نمي ذاري دلم تنگ بشه و قبل از رفتنت فکر نبودنت را بکنم. ياد اون حرف قديمي بيفتم، که هر سلامي يه خداحافظي داره، دير يا زود، موقت يا هميشگي!

تولدت مبارک!

...........
پ.ن : فقط  جمله های italic نوشته من هستند، بقیه جمله ها، نوشته و گفته های خود محدثه هستند و یا قسمت هایی از کتاب هایی که دوست دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 0:5  توسط آرمین"مسعود"  | 



شب ها که به ياري ظلمت مي تازد اندوه
بر من و اتاق تنهايي ام
درفشش به دستان شما مي بينم
هر دو با جامه هايي سپيد
يکي سپيدش چون جامه عروس
ديگري چون کفن!
يکي ريشه در گذشته دوانيده
دیگری شاخه در پي مهر آينده پرورانده

و من که مغروق دريا اشک گذشته ام
و من که به اميد آينده نگرانم
ومن و ظلمت و شب تاب هاي "اکنونم"
ومن و دست نياز به سوي هر چه ستاره
چشم ياري به دنبال هرچه خاطره

اما آه!!
اي کاش مي دانستم در پي چه هستم؟!
اين سپاه سايه را به دست نور دهم،
يا خود مغلوب شوم؟                        

 اردیبهشت ۸۶

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 0:36  توسط آرمین"مسعود"  | 



خيلي انتظار اين تنهايي را کشيده بود. چه برنامه ريزي ها که براي تنهاييش نکرده بود، اما وقتي مادرش براي هزارمين بار همه سفارش ها را تکرار کرد و رفت...
اون همه موضوع که گذاشته بود تا توي تنهاييش بهشون فکر کنه و در موردشون بنويسه ...انگار اون ها هم تنهاش گذاشته بودند، انگار هيچ وقت وجود نداشتند!
فقط يک بغض سنگين، که اون هم چيز تازه اي نبود، هميشه همدم تنهاييش بود.
آفتاب غروب کرده بود، همه جا داشت تاريک مي شد. از اين تاريکي خوشش اومد، چراغ ها را روشن نکرد.

رفت و از جاساز هميشگي يه نخ سيگار برداشت، لبخندي زد و بعد هم رفت سراغ دو تا شمعي که توي پايه هاي قشنگشون بودند. رفت به اتاقش و پشت ميز تحريرش نشست. اول شمع ها را روشن کرد و بعد هم سيگارش را...چند لحظه اي خيره به شمع ها نگاه کرد و يکباره بلند شد و از کتابخونش کتاب سهرابش را برداشت...کتاب را باز کرد و چسبوند به صورتش، حسابي بوش کرد، بعد کتاب را آورد جلوي چشم هاي خستش:

زندگي خالي نيست
مهرباني هست،سيب هست،ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد کرد!

خندش گرفت. کتاب را بست و دوباره باز کرد، رفت سراغ صفحه 221، برداشتش و امتحانش کرد، هنوز مثل روز اولش بود...
آفتاب طلوع مي کرد، يکي از شمع ها خاموش شده بود و شمع ديگه هم چيزي نمونده بود فيتيلش توي پارافين هاي آب شده غرق بشه. دود مي کرد و شعلش دست و پا مي زد،
فقط براي لحظه اي بيشتر ماندن!
سيگار سوخته و به آخر رسيده بود ...

همه جا خون پاشیده شده بود، همه خون ها سرد و لخته شده بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 22:54  توسط آرمین"مسعود"