معلق
بر دیوار عمر
مرا به کوچه های دلتنگی می خوانند
تا از ردیف اقاقی ها
عبوری دوباره کنم!:ناهید عباسی
روز هاي معصوم آلوده بود. و سهراب هر روز با حجب اين روز هاي آلوده را عيادت مي کرد و تلاش داشت در سير و سفرش به روز، ما يکديگر را باور کنيم و سپيدي روز دوباره جوان شود. ولي چگونه غيور تنها مي تواند با بودن روز و شب به مصاف رود آن هنگام که انسان از شور بودن زمين خانه اش دلگير و نا اميد مي شود و به جهان پناه مي برد و در کهکشان با همراهی اميد و نا اميدیش ديدار مي کند. مي دانم، عذاب سختي است که انسان نا اميد از مکان و خانه اش در کل جهان غرق شود. ولي سپهري اين عذاب را دوست داشت.
...در رياضت و انزوا به جست و جو پرداخت، با ملايمت و حوصله که صفت بزرگش بود به جهان چشم دوخت. جهان با وسعتش در توان او نبود و دست هاي استخوانيش نمي توانست تمام جهان را به کلمات او پيوند زند.
لحظه اي در خاک ماند، ايستاد، تجربه کرد، حرکت کرد، و به دنبال شرق گمشده به راه افتاد. در اين دوران "هايکو" هاي ژاپني را ترجمه کرد. "آوار آفتاب" حکمت اين دوران است. سهراب با حکمت ديگري به دنبال کتاب "حجم سبز" رفت. در اين دوران حجاب سبزي از گمگشتگي و ايثار به روي کلمات مي کشد. اين بار ميوه دو سه بار پوست دارد. هنگامي که انسان از تمامي اين پوست ها رها شود، به چشمه هاي دعوت مي رسد. شعر هاي سهراب از اين کتاب تا پايان عمرش دعوت است... احمد رضا احمدي
اولين کتاب سهرابم را از دوست عزيزي گرفتم که پست هاي "به ياد يک دوست" همه يادواره هاي اوست! کتابي از مجموعه کتاب هاي شعر زمان ما، گزيده شعر هاي سهراب و نقد و تحليلي که چند خط بالا هم از همان کتاب است.
شايد ارزشمند ترين کتابي که دارم همين کتاب است، کتابي که مرا از دروازه شهر احساس و اشتياق سهراب به داخل راند و دوستي ناگسستني من و سهراب را رقم زد...سنگ صبور شب زنده داري ها...
و شاید دلیل ديگر ارزشمندی اين کتاب این است که آيينه دوستي سومي هم هست، دوستي که ترديد را وسوسه مي کند، اما من هيچ گاه از این دوستی روي گردان نمي شوم، هر چند اين دوستي کوتاه بود، خيلي کوتاه! هنوز که هر شب اين آيينه ی سه دوستي ژرف را ورق مي زنم، مي ترسم مبادا عطر خيال انگيزش از بين برود! عطري که حاصل دوستي سوم بود، عطري که هر بار کتاب را باز مي کنم، دريچه هزاران مهر و خاطره را مي گشايد!
محدثه عزیز باز مرا به یکی از این بدایع جامعه مجازی دعوت کرد : "پیدا کردن و ثبت بهترین پست"
کار سختی بود، بین این همه پست که خیلی هاشون حاصل یک ظرف زمانی و حال و هوای خاص هستند دنبال بهترین گشت و این سوال که اصلا بهترینی وجود دارد یا نه؟
اما این جست و جو و سعی بر انتخاب، کمک بزرگی بود به "من" این روز ها! گویا خودم را سه سال بیرون از خودم دیدم، یک ناظر بیرونی!
تمام سعی خودم را کردم که تنها یک پست انتخاب کنم، اما انگار پست های "برای او" با بقیه نوشته ها یک جا نمی گنجیدند تا تنها یک پست انتخاب شود، پس ناگزیر دو پست انتخاب کردم، که امیدوارم دوستان این قانون شکنی مرا ببخشایند!
1. برای او 4
2. مي خواهم چشم بر همه چيز ببندم. مي خواهم از ياد ببرم اشک هاي دخترک را در سوگ پدر آزادي خواهش، اشک هاي پسرک را در حرص لقمه اي نان، دست هاي آن زن را که هيچ نقشي از لطافت زنانه بر بومش نخورده بود و آن بچه مثل اين که نمي ديد، پاهايش را در خط شروع زندگي اش گرفته اند و با آن حال به دنبال مادرش مي گشت، مادري که اکنون زير انبوهي خاک قرباني آزمندي ها شده بود.
چشم بر همه دروغ ها، جنگ هاي در پس فرياد صلح، بي عدالتي ها درحجاب عدالت مي بندم.
اصلا بگذار پنجره اي را که به اين دنيا باز مي شود ببندم، پلک هايم را روي هم بگذارم و پنجره رويا خود را بگشايم.
اين جا ديگر همه چيز در گرو انديشه من است، بال هاي خيال را باز مي کنم و به اوج رويا مي روم، آرزويي مي کنم:
اي کاش انسان نگاهي به پشت سرش مي انداخت-نگاهي عميق-و مي ديد به قول دکتر شريعتي زنده است زندگي نمي کند و اي کاش انسان مي فهميد زندگي کردن چيست!
در سرزمين خيالم روزي را مي بينم که ديگر انسان شعرها را معنا نکند، روزي که انسان عشق را معنا نکند، روزي که انسان صداقت، دوستي، زندگي، عدالت را معنا نکند بلکه همه اينها معناگر انسان باشند.
روز هايي از راه برسند که انسان بچگي خود را در ميانه راه زندگي پشت در فراموشي نگذارد، لحظاتي که انسان بي وفايي، دروغ، ماديت، بي رنگي را از فهرست واژگان تزويرش پاک کند.
به انتظار روزي بنشينم که انسان ها ببينند آسمان آبي است و چه زيباست پرواز پرنده ها در آسمان و آنگاه بشکنند همه قفس ها را!
روزي که بخندد سهراب در پس چهره مرداب.
من هم برای ادامه بازی از
النای عزیز که این روز ها گرفتار بازی بسیار سخت تری است!
دوست قدیمی خوبم روژین.
و اسدمهربانم!
دعوت می کنم که بهترین پستشون را انتخاب و دوباره ثبت کنند!
دوم، سوم یا...؟ اصلا چندمش فرقی نمی کنه، اوایل مهر بود!
عطر و رنگ سیب، طنین زیبای زنگ مدرسه، شور دوباره مدرسه رفتن، اشتیاق دیدارهای تازه و ابهام زیبای بین تعطیلی و بازگشایی!
مثل سال های قبل از هر گوشه و کناری صدای ناگهانی دیدار مجدد بچه ها به گوش می رسید، مثل سال های قبل هزاران امید و آرزو و با وجود بزرگ شدن ها باز هم جنجال سر میزهای اول و آخر!
شاید بهترین کلاس های درس، همون جلسه های معارفه و بدون درس و کتاب روزهای اول مهر بود.
...زنگ دوم بود، انگار همه دلشون برای شیطنت های قبل از ورود دبیر تنگ شده بود، انگار در طول تابستون همگی انرژیشون را جمع کرده بودند تا ابتدای هر زنگ در فاصله شروع کلاس و اومدن معلم تخلیش کنند!
در میان 28 تا دانش آموز یک پسر که بیشتر به دانش آموزان دوره راهنمایی شباهت داشت تا دبیرستان سهمش توی شیطنت ها و حتی طراحیشون از همه بیشتر بود.
صدای خنده و شیطنت هاش هر دقیقه از یک گوشه کلاس به گوش می رسید، تا اومد و نشست پشت میز معلم و شروع کرد به هنرنمایی!
روی میز ضرب گرفته بود و یکی از بچه ها هم وادار کرده بود تا با صدای کلفت و ناهنجارش در و دیوار کلاس را بلرزونه! انگشت هاش روی میز می رقصیدند و گونه هاش از خنده زیاد گل انداخته بود. کم کمک داشت بقیه بچه ها هم وادار می کرد که با دست زدن هاشون همراهیش کنند که یکباره برپا و باز شدن در کلاس و وارد شدن معلم!
جالب این بود که خودش با کمال خونسردی ایستاده بود و برپا گفته بود و بعد هم مظلومانه می خندید و دبیر هم بعد از کمی ابرو در هم کشیدن یک لبخند زد وگفت بفرمایید!
یک مرد با تجربه، نمی دونم تجربه اش را از عکس العملش به بزم کلاس دیدم یا سر بدون مو و شکم جلو اومدش!
سلام و حرف های همیشگی جلسه اول، شروع شد و بچه ها هم که کم کم اتفاق ابتدای کلاس را فراموش کرده بودند، هر چند دقیقه یک بار مزه ای می پروندند و کلاس را از خنده منفجر می کردند!
کلمه ها پیچ و تاب می خوردند و صحبت ها گل انداخته بود تا حرف رسید به تحصیلات دانشگاهی در رشته ریاضی و سختی و مصیبت هاش!
و حرف های تازه و کلاس ساکت ساکت! معلم انگار در خلسه فرو رفته بود و هر چی سختی کشیده بود دوباره براش مجسم شده بود و بی حتی یک لحظه مکث از خاطره ها و سختی ها دم میزد!
دوباره همون پسرک از نزدیکی های انتهای کلاس بلند شد و گفت:
"آره بابا! خیلی سخته آدم کچل میشه !!"
بچه ها اول از این جسارت در حیرت فرو رفته بودند و به سر بدون موی آقا معلم خیره شده بودند و ولی ناگهان کلاس از اوج سکوت به اوج فریاد رسید و دبیر فقط سرخ میشد، سرخ میشد و لبخند میزد و پسرک هنوز سرپا ایستاده بود...
از لبخند و قه قه ها،مخصوصا لبخند زیبای پسرک و معلم، مهر در کلاس می دمید!

