تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



سرمازده و خشک

 مانند فلزی که هزاران سال رنگ گرما را ندیده

و همان جا در همان دخمه

 در آن نموری و تاریکی

بیهوده و عبث قفسی شده برای خود

 

روح لطیفش بر خلاف کالبد سختش...

و این روح ذره ذره می شود

هر نوری که در این دخمه افول و نزول می کند

ابن روح تکه تکه تر می شود

همانند غباری که از سرعت عشق در ره قلب معشوق بر می خیزد

 

ولی شبی در خواب می بیند:

دست گرمی می نوازدش

گویی خورشید همان نزدیکی هاست

آنگاه آن دست مهربان می رساندش به آتش

روحش به هم می آمیزد

از گرمای وصال آب می شود!

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 23:52  توسط آرمین"مسعود"  | 



برای چه دوباره نوشتن؟ این همه قلم زدن را چه سودی بوده است جز تکرار؟

چرا هنوز در جست و جویم؟ جست و جویی گاه عبث! جستن چه؟ در کجا؟

می دانم چه می خواهی بگویی! جواب این یک سوال را خوب می دانی : جست و جو در من،یافتن من!

چه جواب بیهوده ای! هر چه گشتی بیشتر گم کردی! به من نگو که اکنون دنبال راهی نیستی که به ابتدا می رسد، شاید پیش ها سبد یافته ها و داشته هایت بیشتر بود!

چرا این قدر خواستار گذشته هایی؟ گذشته ها گذشت! باز هم می دانم چه می گویی:

ما گذشتیم نه گذشته ها! و شاید "هدف" از این جستن جز" نیافتن" نباشد...از خود بریدن!

گفتی ما؟! یعنی به این باور رسیدی که یکی شده ایم؟

می گویی: اشتباهی بیش نبود!!

هیهات که این اشتباه های " ما" چه قدر زیاد است. آه می بخشید ما نه، "من+من!"  آسوده خاطر شدی؟

راستی کی خیال و خاطر تو آسوده می شود؟

می گویی: آسودگی ما عدم ماست...!

آسودگی "ما"؟ نه! به صورت و سیرتت نمیاد به این گفتت عمل کرده باشی . آسودگی ما عدم ماست...هه! خوب می دانم با تمام وجود خواستار این هستی که نگویم شعار می دهی ! این هم که شد شعار! شعار و صداقت؟ کمی تامل کن!

می گویی: در سرزمین من (من نه به معنای ضمیر ملکی!) این عین صداقت است!

ولی صداقتی که فقط  در خودت معنا شود را چه حاصل؟ در حالی که شعارت قسمت اعظمی از وجود بیرونی ات است!

می گویی: اطمینان داری که این صداقت مرز های درون و برون را در هم می شکند و شعار زوال پذیر است.!

و من هم مطمئنم که اطمینان تو تهی است! زمانی سنبل و نماد تردید بودی، می پذریم که اکنون این تردید بسیار کمتر شده، ولی خودت هم خوب فهمیدی که اکنون هم آغوش سایه توست!

می گویی: فکر نمی کنم که این مقدار تردید خالی از حکمت باشه!

درسته، اما این که همین قدر بمونه...؟

می گویی: من و تو(یعنی همان من دیگر!) هستیم به خاطر این که هستی بدهیم و یا بگیریم! وجود داریم برای تغییر دادن و هیچ چیز همان طور نماندن!

جسارتا کور خواندی! از خود مایه گذار!

می گویی: کوشیدن، جستن، نه یافتن و نه تسلیم شدن!

برنگرد به پله اول، باز هم جستن!

چرا "فکر مشترک" را فریاد نمی زنی؟ بگذار من می گویم:

 راه "ما" شدن جز نیست شدن "من" ها نیست و شاید کم ترین بهای ما شدن، نابودی " یکی" از من ها باشد! یعنی نابودی یکی از ما دو نفر!!

 فقط رسم دیرین را از یاد مبر، دشنه از پشت مزن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 0:21  توسط آرمین"مسعود"  |