« اگر روزی عاشق شدی»
در آن سوز و گداز و شیرین مرا به یاد آور
زیرا همه عاشقان چنان باشند که من:
بی ثبات و بی قرار در هر کار
مگر در خیال چهره معشوق
که در ضمیرشان پیوسته برقرار و پا بر جاست! : ویلیام شکسپیر
ای تنها نور شب و روز من، ای همگنان انتظار، ای زندان بان!
به یاد می آوری:
...شاید روزی خیلی بهتر مرا بفهمی!
و تو در جواب پرسیدی: یعنی روزی که عاشق شوم؟!
آری اگر روزی عاشق شدی، ذره، ذره پیکرت به درک و معرفت بدل می شود، به درک ومعرفتی برای من!
حتی اگر آنقدر مغروق سرور عشقت شوی که چیزی به یاد نیاوری، حتی اگر مرا به همراه فعل «گذشته» صرف کنی، فرقی در فهمیدن تو نمی کند، تو مرا آن روز می فهمی، با یاد یا بی یاد!
آری اگر روزی عاشق شدی...!
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
۳۱۹ روز گذشت، درازایش به یکسال نرسید! ۳۱۹ روز از شکوفا نشدن شمعی در این کلبه، ۳۱۹ روز از بغض هنگام وداع و درماندگی از توضیح چرا رفتن؟!!
بگذریم...روزی که پست تا بعد ثبت شد از تنها چیزی که شادمان بودم برگشتی دوباره بود. شوق و شوری که تحمل تمام شب های بارانی در ستیز با خواب را شیرین جلوه می داد. اما درست نمی دانم این شور تا کجا آمد و در کدامین بیغوله های این سفر دراز بود که آرمین(مسعود) شور و شوق خود را برای بازگشت گاهی داشت و گاهی نه! همچون نیاز به آب در هنگام تشنگی و غفلت از نیاز به آن در هنگام سیرابی!
هنگام رفتن تنها به این می اندیشیدم که هر چه با شکوه تر و تواناتر باز گردم، با کوله باری سرشار: تحفه این سفر دراز.
در خیال خود روزی را تصور می کردم که برای بازگشت خود آذین ببندم، کلبه ام را هرچه روشن تر کنم و چنان رایحه شادی در آن پراکنده سازم که همه اهل محل را نشاط فرا گیرد!
اما من برگشتم بی آذین و چراغانی و شاید بی شور و ذوق، اما مصمم!
من برگشتم...من از پر فراز و نشیب ترین سفر زندگی ام، سرشار و تهی ترین لحظه هایم و بهترین و بدترین ثانیه های زندگی ام میایم. من از روز هایی می آیم که بیشترین نیاز را به اینجا و شما داشتم!
من بازگشتم، پر از زخم و پر از خاطره شیرین و کور سویی امید، نورانی تر از تمام امید هنگام سفرم! با همان پروانه ای در دل که بعد از این همه پر پر زدن "ابراز و نیاز" را فهمید!
من بازگشتم با کاغذ پاره هایی که اغلبشان بیشتر برای سوزانده شدن مفیدند تا...
من از لحظه های تولد و مرگ دوباره ام می آیم و از سرشارترین اردیبهشت عمرم، من از لگام اندوه پا به اینجا می گذارم، اندوه پرپر شدن یک دوست!
بگذریم...
من هستم و می نویسم!
سلام!


