با ذهني آشفته ، سرشار از تلقين تنهايي و اميدي آلوده به ياس قدم در اين دنياي مجازي گذاشتم. با اولين نگاه هايي که هر انسان غريبي به سرزمين غربت خود مي کند ، دريافتم که در اين دنياي مجازي رنگارنگ ، پر از دروغ و سرشار از صداقت ، تنهايي ام از زماني که در دنياي به اصطلاح واقعي هستم ، خيلي کم تر تنهاست .
خانه هاي اينجا همه بدون در بودند و سرشار از پنجره ، خانه هايي که ديوار نداشتند و صاحب خانه هايي که با گرمي از هر کسي پذيرايي مي کردند.
در همان اولين قدم هايم در کوچه پس کوچه هاي عريان اينجا مستانه آواز مي خواندم ، آوازي که آهنگش را گريه ام مي نواخت. اشک شادي و شايد اندوه. در همان اولين قدم ها دريافتم تنهاياني چون من زيادند ، افرادي که زندگي را بر احساس خود بنا نهاده اند و شايد خيلي بيشتر از من معناي احساس را فهميده اند و از شعار مي گريزند.
ناگهان خنده خشکي کردم به اين که تنها خود را ، فردي مي دانستم که ، از زندگي پوچ آدم ها خسته شده است و هنوز مي خواهد احساس را فراتر از آدميت در دست داشته باشد.
من از خيلي از شما ها پايين تر بودم. آري ، در حالي که هميشه از شعار مي گريختم ، اغلب آن را شانه به شانه خود مي يافتم.
سرمست بودم از اين که تولدي دوباره را بدون فراموش کردن «منِ» گذشته ام ، در دنيايي ديگر تجربه مي کردم.
جايي که همه چيز آن بي پرده بود و بدون ريا ، حتي دروغ هايش! اگر هم زشتي و پليدي داشت ، من راه خود را يافته بودم. در کوچه باغ کساني قدم مي زدم که احساس مي کردم تنهايي ام را به جمع خود راه داده اند. جايي که حقيقت خودش بود ، بدون رنگ مبهمي که ناشي از ترس ابراز بر آن پاشيده شده باشد ، بدون ترس از گفتنش و به جان خريدن خنده هاي تمسخر آميز. اينجا همه قسمتي از وجودشان را عرضه مي داشتند که در دنياي حقيقي مجالي يراي آن نبود. يک من زلال و حقيقي.
و من که هميشه تنها قلم بر آتش درونم آب بود ، شروع به ساختن کلبه اي کردم تا آرام گيرم. و هم محلي شما شدم! بسيار از شما آموختم و سعي کردم بياموزم و اگر بتوانم شوري بيافرينم. شانه هايه پر مهري پيدا کردم که بدون آن که بوي ترحم بدهند و يا نشاني از بي اعتنايي داشته باشند ، هميشه براي اشک هاي دلتنگي ام و ذهن مشغولم جايي داشتند.
چنان به کاشانه هايتان عادت کردم که بعد از خالي ماندن هر يک از آنها احساس مي کردم بخشي از وجود خودم را از دست دادم و به همين دليل است که اکنون از رفتن مي ترسم و آرزو مي کنم هيچ کس به کلبه من خو نگرفته باشد ، مبادا اهل محلي کلبه مرا محل تسکينش يافته باشد و بعد از رفتن من ... ولي در ته دلم به اين مي انديشم که واقعا اين گونه آرزو مي کنم؟!!
آري همه اين نوشته ها کلمه اي بيش نيست و آن وداع است. ولي شما را به احساس بي آلايشي که در قلب هايتان هست قسم مي دهم به اين وداع من به چشم خداحافطي مسافري بنگريد که باز خواهد گشت. نمي دانم در پس اين نوشته ، نمناکي آن را نيز حس مي کنيد؟ اشک ها را؟
شرمنده ام ، شرمنده ام از کساني که قصد رفتن داشتند ولي ماندند، به خاطر حرف ها وسرزنش هاي من. شرمنده ام از دوستاني که رفتند و من از سر خودخواهي آنها را شماتت کردم.
ولي باور کنيد من به خاطر خودم هم که شده از مهمان نوازي شما و کاشانه هاي پذيرايتان نميگذرم و در زماني که کلبه ام به نور شمع هايي تازه روشن نمي شود ، تنهايتان نمي گذارم ، پس باز هم منتظر آرمين(مسعود) در کامنت هايتان باشيد. به سادگي خود مي خندم ، من چه چيزي مي توانستم براي شما داشته باشم که اکنون فکر مي کنم پس از رفتنم ، شما هم مثل من خواهيد رنجيد؟
و در آخر مي گويم فراتر از همه کليشه ها دوستتان دارم و فراموشتان نمي کنم.
باز مي گردم ، پس تا بعد!
...........................
پي نوشت:
1)امروز سالروز تاسيس وبلاگمه !!
2) همون طور که گفتم در مدتي که وبلاگم را آپ نمي کنم (فکر مي کنم حدود يک سال) ، به وبلاگ هاي شما ميام و از نوشته هاتون مثل هميشه مي آموزم و آرام مي گيرم. اگه شما هم قابل دونستيد و لازم ديديد که مطلبي را به من بگيد مي تونيد توي همين پست براي من کامنت بذاريد و يا از boy_from_piriya@yahoo.com استفاده کنيد.
خانه هاي اينجا همه بدون در بودند و سرشار از پنجره ، خانه هايي که ديوار نداشتند و صاحب خانه هايي که با گرمي از هر کسي پذيرايي مي کردند.
در همان اولين قدم هايم در کوچه پس کوچه هاي عريان اينجا مستانه آواز مي خواندم ، آوازي که آهنگش را گريه ام مي نواخت. اشک شادي و شايد اندوه. در همان اولين قدم ها دريافتم تنهاياني چون من زيادند ، افرادي که زندگي را بر احساس خود بنا نهاده اند و شايد خيلي بيشتر از من معناي احساس را فهميده اند و از شعار مي گريزند.
ناگهان خنده خشکي کردم به اين که تنها خود را ، فردي مي دانستم که ، از زندگي پوچ آدم ها خسته شده است و هنوز مي خواهد احساس را فراتر از آدميت در دست داشته باشد.
من از خيلي از شما ها پايين تر بودم. آري ، در حالي که هميشه از شعار مي گريختم ، اغلب آن را شانه به شانه خود مي يافتم.
سرمست بودم از اين که تولدي دوباره را بدون فراموش کردن «منِ» گذشته ام ، در دنيايي ديگر تجربه مي کردم.
جايي که همه چيز آن بي پرده بود و بدون ريا ، حتي دروغ هايش! اگر هم زشتي و پليدي داشت ، من راه خود را يافته بودم. در کوچه باغ کساني قدم مي زدم که احساس مي کردم تنهايي ام را به جمع خود راه داده اند. جايي که حقيقت خودش بود ، بدون رنگ مبهمي که ناشي از ترس ابراز بر آن پاشيده شده باشد ، بدون ترس از گفتنش و به جان خريدن خنده هاي تمسخر آميز. اينجا همه قسمتي از وجودشان را عرضه مي داشتند که در دنياي حقيقي مجالي يراي آن نبود. يک من زلال و حقيقي.
و من که هميشه تنها قلم بر آتش درونم آب بود ، شروع به ساختن کلبه اي کردم تا آرام گيرم. و هم محلي شما شدم! بسيار از شما آموختم و سعي کردم بياموزم و اگر بتوانم شوري بيافرينم. شانه هايه پر مهري پيدا کردم که بدون آن که بوي ترحم بدهند و يا نشاني از بي اعتنايي داشته باشند ، هميشه براي اشک هاي دلتنگي ام و ذهن مشغولم جايي داشتند.
چنان به کاشانه هايتان عادت کردم که بعد از خالي ماندن هر يک از آنها احساس مي کردم بخشي از وجود خودم را از دست دادم و به همين دليل است که اکنون از رفتن مي ترسم و آرزو مي کنم هيچ کس به کلبه من خو نگرفته باشد ، مبادا اهل محلي کلبه مرا محل تسکينش يافته باشد و بعد از رفتن من ... ولي در ته دلم به اين مي انديشم که واقعا اين گونه آرزو مي کنم؟!!
آري همه اين نوشته ها کلمه اي بيش نيست و آن وداع است. ولي شما را به احساس بي آلايشي که در قلب هايتان هست قسم مي دهم به اين وداع من به چشم خداحافطي مسافري بنگريد که باز خواهد گشت. نمي دانم در پس اين نوشته ، نمناکي آن را نيز حس مي کنيد؟ اشک ها را؟
شرمنده ام ، شرمنده ام از کساني که قصد رفتن داشتند ولي ماندند، به خاطر حرف ها وسرزنش هاي من. شرمنده ام از دوستاني که رفتند و من از سر خودخواهي آنها را شماتت کردم.
ولي باور کنيد من به خاطر خودم هم که شده از مهمان نوازي شما و کاشانه هاي پذيرايتان نميگذرم و در زماني که کلبه ام به نور شمع هايي تازه روشن نمي شود ، تنهايتان نمي گذارم ، پس باز هم منتظر آرمين(مسعود) در کامنت هايتان باشيد. به سادگي خود مي خندم ، من چه چيزي مي توانستم براي شما داشته باشم که اکنون فکر مي کنم پس از رفتنم ، شما هم مثل من خواهيد رنجيد؟
و در آخر مي گويم فراتر از همه کليشه ها دوستتان دارم و فراموشتان نمي کنم.
باز مي گردم ، پس تا بعد!
...........................
پي نوشت:
1)امروز سالروز تاسيس وبلاگمه !!
2) همون طور که گفتم در مدتي که وبلاگم را آپ نمي کنم (فکر مي کنم حدود يک سال) ، به وبلاگ هاي شما ميام و از نوشته هاتون مثل هميشه مي آموزم و آرام مي گيرم. اگه شما هم قابل دونستيد و لازم ديديد که مطلبي را به من بگيد مي تونيد توي همين پست براي من کامنت بذاريد و يا از boy_from_piriya@yahoo.com استفاده کنيد.
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 0:1  توسط آرمین"مسعود"
|


