خداوندا چنان قدرت و فهمی به من بده که سپیدی و سادگی شهر کوچک خود را به زیبایی و عظمت تهی شهر های بزرگ نفروشم.
..............
بعضی سفرها بیشتر دل خستگی و روح آزردگی دارند تا ...
+
نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 22:53  توسط آرمین"مسعود"
|
رویای پنجره
باز دست در دست رويا مي گذارم
گيسوانم را به نسيم بهاری مي سپارم
گوش هايم را به سکوت شب
و چشم هايم را به ستاره و خانه اي آن سو تر
و راهي خيالي که به پنجره اتاق تو مي رسد.
شاخه گلي از لطافت عاشقانه هايم مي چينم
و به سوي تو مي آيم
پا بر اين راه مي گذارم
راهي مفروش به ابر و روشن به ستاره
به آرامي پنجره اتاقت را مي نوازم
و آن گل را به تو تقديم مي کنم
در سبدي بافته از درور و انتظار
ولي اي کاش:
چشمانت در تاريکي خواب نباشند،
پنجره اي باشد،
و گلبرگ هاي آن گل، دوست داشتن هايم را تاب آورند،
اي کاش با خيالي آسوده باز گردم
بي دغدغه پژمردن گل
آخر مي داني، آن گل
از ياد تو ،از فکر تو به من سيراب مي شود! ۲۶/ ۲ / ۱۳۸۵
+
نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 1:2  توسط آرمین"مسعود"
|


