روزي که دانش لب آب زنگي مي کرد
انسان
در تنبلي لطيف يک مرتع
با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود
در سمت پرنده فکر مي کرد
با نبض درخت نبض او مي زد
مغلوب شرايط شقايق بود
مفهوم درشت شط
در قعر کلام او تلاطم داشت
انسان
در متن عناصر مي خوابيد
نزديک طلوع ترس بيدار مي شد
اما گاهي
آواز غريب رشد
در مفصل ترد لذت مي پيچيد
زانوي عروج
خاکي مي شد
آن وقت انگشت تکامل
در هندسه دقيق اندوه
تنها مي ماند "سهراب سپهری"
............................................................
چه زیاد می توان گفت در مورد این شعر ، ولی چون می دانم در آخر از کامل نبودن نوشته هایم ملول می مانم ، همه چیز را می سپارم به درک شما!
+
نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 22:58  توسط آرمین"مسعود"
|


