تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



وقتي كه از پس دست هاي نياز درخت به دنبال غروب مي گشتم، ناگهان كبوتري را بر شاخه هاي درخت ديدم، پر هايش را گشود و لب پنجره نشست.
واي چه احساسي، احساسي كه از ديدن چشم هايش نصيبم شد. چشماني كه آيينه معنای واژه هستي بود. پرهايش كه پرچم سيار معرفت بود. غبار صدايش كه نشانگر قدمت سفرش بود.

گفت: تو هماني هستي كه احساس را دوباره براي خود معنا كرد؟!  آري هماني كه هنوز با ستارگان راز مي گويد!
آه چه قدر خسته شدم از اين جاده ها!
-مگر از كجا مي آيي؟
گفت: از هر كجا كه صداقت هست!
من از سرخي غروب ميام، دوباره داشت چشمي را به ياد اشك مي انداخت به او كمي نشاط حزن آلود دادم!
من از پيش شازده كوچولو ميام، داشت غروب چهل و هفتم را تماشا مي كرد كه تركش  كردم! به او بذر يك گل سرخ هديه كردم.
از پيش مرداب ميام، داشت يه داستان مي نوشت: آرزوي باران در كوير! به او جوجه اردكي هديه كردم.
از پيش سهراب ميام، داشت مي نوشت:احساس! به او هيچ ندادم چون در سرزمين رنگارنگ ذهنش همه چيز داشت.
من از پيش مجنون ميام، داشت به ستاره ها مي گفت چه قدر كم نوريد!به او اشك هديه كردم.
از پيش يك كودك فلسطيني ميام، داشت يه زيتون خون آلود نقاشي مي كرد!به او پاره سنگي دادم.
من از پيش...
من سفير دل هايم، من اميد بخش احساسم!
و فرياد تو را شنيدم ، فرياد قلب تو را ! شمع هايت را ديدم... و آمدم به تو صبر و مبارزه هديه كنم!

******************
دوستان من به جايي نقل مكان كردم تا خود را بهتر بيابم و كمتر به اين دنياي مجازي دسترسي دارم.
اگر كمتر مهمان كاشانه هايتان مي شوم اگر كمتر به كلبه ام دعوتتان مي كنم مبادا فراموشم كنيد!

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 18:15  توسط آرمین"مسعود"  |