اما براي من بهار يگانه فرصتي است ، که شايد سال آينده از بين برود و آنگاه به دليل غنيمت نشمردن فرصت ، هميشه براي من در پس دروازه زمان بماند. و زمستان را ساکن هميشگي ذهنم کند.بهار براي من مقطعي از زمان است که لحظه اي مي ايستد تا نظاره کند من چگونه ادامه زندگي را انتخاب مي کنم.عيدي که مي خواهد خودم به خويشتن بزرگ ترين عيدي را دهم و خود را از درونم آزاد کنم. به قول پيامبر ديوانه <پروانه اي در دل من خودش را به در وديوار مي زند شايد روزنه اي براي رهايي بيابد>و بهار با سخاوت هر چه تمام تر فرصتي به من مي دهد تا اين روزنه را ايجاد کنم. فرصتي که تا به حال آن را اجر نگذاشتم و اين جز آوارگي در ذهنم و کلماتي در هم ريخته سودي نداشته.برايم دعا کنيد، اين بار...
اين هم يک بهارانه قديمي : 1383/12 :
ديگر صداي برگ ها زير پاي نوازشگر انسان آوايي نداره!
ديگه باد آن آواز کذايي را سر نمي دهد ، ديگر مدح زمستان را نمي کند.
کوه ها مي خواهند دوباره جوان شوند، مي خواهند غم فراغ بهار را با تولد دوباره اش به فراموشي بسپرند.
پرنده ها دوباره به بهار ، به ناجي حياتشون سلام مي کنند.
ابرها که مي بينند زمستان محکوم به تبعيد است ، با زمين دوستي کردند و مي خواهند در جويبار ها قه قهه سر دهند.
در زمين سروري بر پاست، چون بهار مي آيد و خلعتي سبز به همگان مي دهد.
ولي بيگانه است در اين جمع شادمان!
چشم بر همه دروغ ها، جنگ هاي در پس فرياد صلح، بي عدالتي ها درحجاب عدالت مي بندم.
اصلا بگذار پنجره اي را که به منظره اين دنيا باز مي شود ببندم، پلک هايم را روي هم بگذارم و در رويا خود را بگشايم.
اين جا ديگر همه چيز در گرو انديشه من است، بال هاي خيال را باز مي کنم و به اوج رويا مي روم، آرزويي مي کنم:
اي کاش انسان نگاهي به پشت سرش مي انداخت-نگاهي عميق-و مي ديد به قول دکتر شريعتي زنده است زندگي نمي کند و اي کاش انسان مي فهميد زندگي کردن چيست!
در سرزمين خيالم روزي را مي بينم که ديگر انسان شعرها را معنا نکند، روزي که انسان عشق را معنا نکند، روزي که انسان صداقت، دوستي، زندگي، عدالت را معنا نکند بلکه همه اينها معناگر انسان باشند.
روز هايي از راه برسند که انسان بچگي خود را در ميانه راه زندگي پشت در فراموشي نگذارد، لحظاتي که انسان بي وفايي، دروغ، ماديت، بي رنگي را از فهرست واژگان تزويرش پاک کند.
به انتظار روزي بنشينم که انسان ها ببينند آسمان آبي است و چه زيباست پرواز پرنده ها در آسمان و آنگاه بشکنند همه قفس ها را!
روزي که بخندد سهراب در پس چهره مرداب.
ميگذشتيم از ميان کوچه ها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.
تکيه بر بازوي من مي داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين.
زير نور ماه دور از چشم غير
چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
در تب نا گفته ها مي سوختيم.
نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما
سايه هامان مهربان تر بي دريغ
يکديگر را در بر داشتند
تا ميان کوچه اي با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست!
چشم جان من به ناکامي گريست
برق اشکي در نگاه او دويد
نسترن ها سر به زير انداختند!
ماه را ابري به کام خود کشيد.
تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم ره خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش! فریدون مشیری


