از دفتر يک دوست:
زماني که مردم بر روي تابوتم پارچه سياهی بکشيد تا بدانند زندگي ام تاريک و سياه بوده است.
دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا بدانند به آنچه که مي خواستم نرسيده ام.
چشمانم را باز بگذاريد بدانند هميشه چشم به راه او بوده ام.
موهايم را ژوليده بگذاريد بدانند هيچ کس دست محبت بر سرم نکشيد.
و در آخر قطعه يخي بر مزارم گذاريد تا ذره ذره آب شود و به جاي عشقم برايم بگريد.
زماني که مردم بر روي تابوتم پارچه سياهی بکشيد تا بدانند زندگي ام تاريک و سياه بوده است.
دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا بدانند به آنچه که مي خواستم نرسيده ام.
چشمانم را باز بگذاريد بدانند هميشه چشم به راه او بوده ام.
موهايم را ژوليده بگذاريد بدانند هيچ کس دست محبت بر سرم نکشيد.
و در آخر قطعه يخي بر مزارم گذاريد تا ذره ذره آب شود و به جاي عشقم برايم بگريد.
ولي من مي گويم:
زماني که مردم بر بالاي مزارم بوته ياسي بنشانيد، تا از ذره، ذره وجودم تغذيه کند و ريشه هايش کالبدم را بشکافد.
و آن گاه من بوسيله هر گلبرگش عشق را ببينم، احساس را بشنوم.
شايد ساقه اي از آن به معشوقي داده شود.
کسي چه مي داند، شايد آن ساقه گل قلب من باشد!
+
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1384ساعت 18:1  توسط آرمین"مسعود"
|

