(هيدروژن عنصري است كه در جدول تناوبي يكه و تنهاست. اين عنصر از اين رو در يك خانواده جداگانه قرار مي گيرد٬ كه به لحاظ شيميايي با عنصر هاي ديگر شباهت ندارد.)
خير سرم وقتي داشتم درس مي خوندم(شيمي2)، تا به جملات بالا رسيدم، كتاب را بستم و هوس كردم بچسبم به همون كوچه احساساتم و از پرسه زدن توي خيابون هاي مجلل علمي دست بردارم، البته صرفا علمي!
با خوندن اين جملات ياد تنهايي هام افتادم و ياد اين داستان:
يه جادوگر براي اين كه بتونه يه شهر را تصاحب كنه و به جاي فرمانرواي شهر قدرت را به دست بگيره، يه معجون درست كرد و آن را در چاهي ريخت كه همه مردم شهر از آب آن شرب مي كردند، و چيزي نگذشت كه همه مردم شهر به واسطه آن معجون عقل خود را از دست دادند. ولي والي شهر و خانواده او از چاه ديگري آب مي نوشيدند، به همين خاطر وقتي والي فرمان ها و اوامر خود را صادر مي كرد، به نظر مردم شهر احمقانه مي آمد. مردم والي را مسخره مي كردند، اوامر او را اجرا نمي كردند و مي گفتند او ديوانه است. سرانجام آنها تصميم گرفتند والي را بكشند و شورش كردند. والي هم كه نا اميد شده بود و اميدي به مردم ديوانه شهرش نداشت، تصميم گرفت تسليم آنها شود. ولي ملكه شهر جلوي او را گرفت و گفت: بهتر است ما هم از آب آن چاه بخوريم، اونوقت ما هم مثل اونها ميشيم.
والي هم همين كار را انجام داد. و اين باعث شد اوامر او هم همسان مردم شهرش بشه و براي مردم شهرش معقولانه به نظر بیاد!!
مي دونيد دنيا ما هم پر از آدم هايي كه از يك چاه آب نوشيدند. آبي كه هر لحظه به آلودگي و تعفن اون اضافه ميشه! ولي هر جا استثنا هم هست.همون طور كه توي جدول تناوبي هيدروژن به خاطر اين كه رفتاري متفاوت با بقيه عناصر داره، جدا از بقيه قرار مي گيره، توي اجتماع هم هر كس كه بخواد با عشق و احساس زندگي كنه و تن به خيلي از قوانين مسخره آدم ها نده ممكنه همچين بلايي سرش بياد!
واي اگه آدم ها مي فهميدند زندگي چيزي جز عشق نيست، زندگي چيزي جز احساس نيست، اون وقت زندگي خودشون را با آمار و ارقام و ماشين ها معنا نمي كردند، اون وقت ديگه وسعت عشق را فراموش نمي كردند: وسعتي به اندازه زندگي.راستي اونا نشنيدند يا نخوندند سهراب چي مي گفت:چشم ها را بايد شست...
آخه چه جوري بعضي ها مي گن عشق بعد از كنكور. يعني اونها نمي دونند كنكور براي بهبود زندگي و زندگي يعني عشق. پس همه چيز بعد از عشق حتي كنكور!


