تبليغاتX
"شمـــع شــعــــر , کاغـــذ پاره"



....شاهدي گفت به شمعي كه امشب

ديشب از شوق، نخفتم يك دم

دو سه گوهر ز گلوبندم ريخت

كس ندانست چه سحر آميزي

صفحه كارگه، از سوسن و گل

تو به گرد هنر من نرسي

شمع خنديد كه بس تيره شدم

پي پيوند گهرهاي تو ، بس

گريه ها كردم و چون ابر بهار

خوشم از سوختن خويش از آنك

گر چه يك روزن اميد نماند

تا تو آسوده روي در ره خويش

تا فروزنده شود زب و زرت

خرمن عمر من ار سوخته شد                           " پروین اعتصامی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 17:0  توسط آرمین"مسعود"  | 



از وقتي که اين وبلاگ را راه اندازي کردم، تصميم گرفتم که مطالبش فقط از اعتقادات و نوشته هاي خودم باشه. ولي گفتم، مگه ميشه از آدم هايي مثل سهراب، فريدون مشيري، حافظ، سياوش قميشي و... گذشت!
افرادي که خيلي از نوشته هاي من الهام گرفته از اونهاست.
افرادي که مثل خودم يک مبارزند. افرادي که براي زنده نگه داشتن عشق و احساس واقعي و از پا در آوردن عشق دنيا امروزي مبارزه مي کنند.پس تقديم به تمام دوست داران سياوش :

پنجره
وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه مي زنه
همه غصه هاي دنيا تو سينه من
توي قطره هاي بارون ميشکنه بغض صدام
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نمي خوام
پشت اين پنجره مي شينم و آواز مي خونم
منتظر واسه رسيدنت تو بارون مي مونم
زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره
منم عاشق ترم  انگار، وقتي بارون مي باره
بعضي وقتا که مي ياي سر روي شونم ميذاري
تموم غصه ها را از دل من بر مي داري
اما اين فقط يه خواب، خواب پشت پنجره
وقت بيداري بازم غم مي شينه تو هنجره

 

یاد من باش
رفتي، خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست آرزو هاي محالم
ياد من نبودي اما، من به ياد تو شکستم
غير تو که دوري از من، دل به هيچکسي نبستم
تا ترانه ياد من باش
بي بهانه ياد من باش
وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش
اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتن بلد شد
اگه دوري، اگه نيستي، نفس من ياد من باش
تا ابد، تا ته دنيا، تا هميشه ياد من باش
 
 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 1:21  توسط آرمین"مسعود"  | 



کودکي
خيلي اين دوره را دوست دارم.دوراني سراسر عشق، هر چند کوتاه! تو اين دوران بچه ها به دليل اين که هنوز اسير عرف ها و قوانين آدم بزرگ ها نشده اند، هنوز در زندان زندگي متمدن حبس نشده اند، هنوز ارتباطي هر چند کوتاه با عالم معنويت دارند، فقط عشق مي ورزند.
عشق به معناي واقعي، پاک ترين عشق، عشقي که نه زائيده هوس است نه زائيده ماديت. تو اين دوران مي توان معناي واقعي احساس را درک کرد.
اي کاش هميشه بچه مي موندم.

نوجواني
آدم هايي که هنوز اثراتي از بچگي خود را در وجود دارند. عده اي آن را زنده دفن مي کنند، عده اي آن را به حال خود رها مي کنند و عده اي آن را مي پرورانند. خوشا به حال گروه سوم. گروهي که هنوز توشون افرادي پيدا مي شه که صادقانه عاشق مي شن، هنوز با همون ديدي به  احساس مي نگرند که در دوران کودکي آن را نا خواسته معنا مي کردند. ولي به دليل اين که بچه آدم هايي هستند  (آدم بزرگ ها) که زنداني براي خود ساختند و در آن زندگي ميکنند، (زنداني که ديوار هاي آن از دروغ هايي است که به خود گفتند. چه ديوار هايي بلندي!!!) مجبورند احساس خوذ را در سينه حبس کنند ته مبادا قاطي احساسي بشه که آدم بزرگ ها دارند. عده اي هم مبارزه مي کنند.


جواني
از اون گروه مبارزان  عده اي سعي مي کنند عشق خود را ابراز کنند، اعتقادات خود را به زبان آورند و باز هم مبارزه کنند.اين جاست که  غول ماديت فرا مي رسد. فشارهاي خانواده شروع مي شود. هه! همون هايي که يادشون رفته يه روز جوون بودند.از همه جا مي شنوند عشق تو اين دوران فقط يه هوسه. مي گن کمي که بگذره عقل اين هوس را دور مي کنه، اون وقته که آدم منافعش را هم در نظر مي گيره، اون وقته که به خودش هم فکر مي کنه.
چه جالب آدم بزرگ ها عشق  را اين جوري معني مي کنند: عشق يعني وقتي آدم معقولانه با توجه به منافع خودش و خانوادش و اعتقادات جامعه با صلاح خانوادش به چيزي يا کسي عشق بورزه. ولي مي گن وقتي آدم از خودش بگذره و با تمام وجود در عشق غوطه ور بشه اين يعني هوس.!!!


پيري
دوراني که انسان به خاطر اين که مرگ در يک قدمي اون هست، ميونش با معنويت و در نتيجه احساس بهتر ميشه. دوباره سعي مي کنه به همه چيز و همه کس عشق بورزه. البته اگه تو اون  آدم بزرگ ها حل نشده باشه. ولي اين عشق ورزيدن چه قدر دير است.!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 1:8  توسط آرمین"مسعود"  | 



دوستي

دل من دير زماني است که مي پندارد:
دوستي نيز گلي است،
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ترد ظريفي دارد.
بي گمان سنگدل است آن که روا مي دارد.
جان اين ساقه نازک را دانسته بيازارد.

در زميني که ضمير من و توست،
از نخستين ديدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه هائي است که مي افشانيم.
برگ وباري است که مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است.

گر بدان گونه که بايست به بار آيد،
زندگي را به دل انگيز ترين چهره بيارايد.
آن چنان با تو در آميزد اين روح لطيف،
که تمناي وجودت همه آن باشد و بس.
بي نيازت سازد از همه چيز و از همه کس.

زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت.

آب وخورشيد و نسيمش از مايع جان
خرج مي بايد کرد.
رنج مي بايد برد،
دوست مي بايد داشت!

با نگاهي که در آن شوق بر آرد فرياد
با سلامي که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياري، غمخواري
بسپاريم به هم
بسرائيم به آواز بلند:
شادي روي تو!
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست، تازه،
عطر افشان، گلباران باد! 
 

      فریدون مشیری

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 0:33  توسط آرمین"مسعود"  | 



فرزندان من، جهان به دروغ و کینه انباشته است، هر کسی تنها خود را دوست می دارد، پیوند هایی که به دست سعادتی زودشکن پدید می آید همه سست است... آن چه هوس به هم می پیوندد باز هوس از هم می گسلدش.تنها طبیعت است که راست و بی غش است، تنها اوست که بر لنگر های استوار تکیه دارد. باقی همه بازیچه موج های طوفانی است...هوس، دوستی به تو ارزانی می دارد و سود مشترک یک رفیق، خوشا آن کس که خدایش دوستی به او ارزانی دارد که زائیده صداقت باشد، نه هوس. 

    

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1384ساعت 23:23  توسط آرمین"مسعود"  | 



آمدي دست تو مي گيرم، بر دستت بوسه ميزنم.
با عشق، با هراس بر دستت بوسه مي زنم.
آمدي که نابودم کني عشق خوب مي دانم.
زانوانم مي لرزد، بيا! نابودم کن! بر دستت بوسه ميزنم.
دندان در ميوه فرو مي بري و به دورش مي اندازي: در قلبم دندان فرو کن که از آن توست!
خوشا زخمي که از دندان تو به بر جا ماند! بر دستت بوسه مي زنم.
همگي ام را مي خواهي و چون همه را گرفتي، به هيچ کارش نمي زني.
جز ويراني به جا نمي گذاري، اما من بر دستت بوسه مي زنم!
دستت که نوازشم مي دهد، فردا خواهدم کشت.
به انتظار ضربت کشنده دست تو، بر آن بوسه مي زنم.
هر يک از ضربات تو که خونينم مي کند، رشته پيوندي را مي گسلد.
تو زنجير را همراه گوشت تن بر مي کني، بر دستت بوسه مي زنم.
زندان تنم را اي کشنده من در هم مي شکني و از رخنه آن زندگي من به در مي رود، بر دستت بوسه مي زنم.
من زمين زخم ديده ام که دانه در آن خواهد رست، دانه دردي که تو افشانده اي، بر دستت بوسه مي زنم.
بيفشان درد مقدس را! تا درون سينه ام رسيده شود.
سراسر درد هاي جهان! بر دستت بوسه مي زنم.
بر دستت بوسه مي زنم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 11:45  توسط آرمین"مسعود"  | 



چرا توقف کنیم٬ چرا؟

پرنده ای که مرده بود٬ به من یاد داد

 

که پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است

(فروغ فرخزاد)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 12:6  توسط آرمین"مسعود"  | 



آنچه مرا به نوشتن وا می دارد بعد مکان نیست٬ فاصله زمان است.                          ناتل فانلری

اشک های دیگران را مبدل به نگاه های پر از شادی کردنبهترین خوشبختی هاست.      بودا

انسان خوشبخت نمی شود اگر برای خوشبختی دیگران نکوشد.                              دوسن پی

 عشق تنها با اشک سخن می گوید.          دکتر علی شریعتی                                                    

 

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 0:3  توسط آرمین"مسعود"  | 



با معنی بی مفهوم
شاید احساس بی مفهوم ترین لغت در واژگان بشریت باشد. ولی چرا این واژه را که حتی مفهوم آن را نمی دانیم در جملات آهنین خود به کار می بریم و لطافت و قداست آن را به راحتی گفتار می شکنیم.
احساس با مادیت در تضاد است و در آن نمی گنجد ، احساس متعلق به وادی معنویت است. تا هر  زمانی که انسان بتواند ارتباط خود را با معنویت حفظ کند ، احساس را شناخته. در غیر این صورت هرگز...
ولی من دوست دارم از بعد های زمانی و مادیت ها دور باشم ، دوست دارم احساس را با مفهوم سازم و پیوستهرنگ را در آغوش داشته باشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 23:10  توسط آرمین"مسعود"  | 



نسيمي از ديار آشتي

 

باري اگر روزي كسي از من بپرسد

«چندي كه در روي زمين بودي چه كردي؟»

 

من مي‌گشايم، پيش رويش دفترم را

گريان و خندان بر مي‌افرازم سرم را

 

آنگاه، مي‌گويم: كه بذري نو فشانده‌است،

تا بشكفد، تا بردهد بسيار مانده است.

 

در زير اين نيلي سپهر بي‌كرانه

چندان كه يارا داشتم، در هر ترانه

 

نام بلند عشق را تكرار كردم

با اين صداي خسته، شايد، خفته‌اي را

در چارسوي اين جهان بيدار كردم

 

من مهرباني را ستودم

من با بدي پيكار كردم

 

«پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم

«مرگ قناري در قفس» را غصه خوردم

وز غصه مردم، شبي صد بار مُردم.

 

شرمنده از خود نيستم گر چون مسيحا،

 آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن؛

من ، با صبوري بر جگر دندان فشردم!

 

اما اگر پيكار با نابخردان را

شمشير بايد مي‌گرفتم

بر من نگيري، من به راه مهر رفتم.

 

در چشم من شمشير در مشت،

 يعني كسي را مي توان كشت!

 

در راه باريكي كه از آن مي‌گذشتيم،

تاريكي بي‌دانشي بيداد مي‌كرد!

 

ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود!

شمشير دست اهرمن بود!

تنها سلاح من در اين ميدان سخن بود!

 

شعرم اگر در خاطري آتش نيفروخت

اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

 

برگي از اين دفتر بخوان، شايد بگويي،

-آيا كه از اين مي تواند بيشتر سوخت!؟

 

شب‌هاي بي‌پايان نخفتم

پيغام انسان را به انسان، بازگفتم

حرفم نسيمي از ديار آشتي بود

در خارزار دشمني ها

شايد كه توفاني گران بايست مي‌بود

تا بركند بنيان اين اهريمني‌ها.

 

پيران پيش از ما نصيحت‌وار گفتند:

-«...ديرست ... ديرست...

تاريكي روح زمين را

نيروي صد چون ما، ندايي در كوير است!

 

«نوحي دگر مي‌بايد و توفان ديگر»

«دنياي ديگر ساخت بايد

وزنو در آن انسان ديگر»!

 

 اما هنوز اين مرد تنهاي شكيبا

با كوله‌بار شوق خود ره مي‌سپارد

تا از دل اين تيرگي نوري برآرد،

در هر كناري شمع شعري مي گذارد.

اعجاز انسان را هنوز اميد داردفریدون مشیری                                             !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 22:22  توسط آرمین"مسعود"  |